نويسنده: ساغر
يكشنبه، 19 بهمن 1382، ساعت 11:20
آق تيمور عزيز؛ کاش تو و بقيه ميفهميدين خالی شدن از اشيا آخرين مرحلهی خالی شدنه. وقتی از همه چيز همه کس همه جا خالی شدی فقط اشيا برات ميمونن و حالا که از اشيا خالی هستی؟ من هنوزم از اشيا خالیام اين روزا فقط با جنيفر لوپز حال ميکنم . صداشو تا آخر باز ميکنم و با تمام تمرکزم سعی ميکنم باهاش برقصم . شايد يه روز تونستم . اگه اون روز اومد حتما برا شما کارت ميفرستم که بياين برنامه مو ببينين
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
چقدر خالیام از شما
بی تفاوت از اشيا نگذر. از بطری آب تو يخچال٬ فرش کف حال٬ سيفون توالت٬ کمد ديواری اتاق خواب٬ سطل قرمزهی تو حموم٬ پوتين آبيات٬ دمپايیهای آشپزخونه.... بی تفاوت از اشيا نگذر ساغر. تنها چيزی که تو ذهنمه مسير خونه تا محل کار و تختيه که بعد و قبل از گذشتن از اين مسير باهامه. هيچ خاطرهای از شماها تو ذهنم نيست . شما هم ای اشيا خونهی عزيزم٬ شدين مث بچههای سرويس سياسی برام٬ که تنها وقتی ميرم پيششون که جک جديدی بلد باشم؛ يا بخوام جک جديدی بشنوم؛ اونقدر گذرا که تنها رد يه خنده ازش ميمونه. نه! بزا به اون ۲ تا چيزی که تو ذهنمه مسير وحشتناک تهران ـ همدان رو هم اضافه کنم. اينها همهی خاطرات من از تو هستن٬ دنيا. ميشه بگی من حالا بايد چی کار کنم؟ نميخوام وقتی مرور ميکنم يادم نياد که يه شبايی ميشستم تو کمد ديواريه و تا صب به اين فک ميکردم که اگه تو بميری من بايد چی کار کنم ٬ يا موکت کف حال رو وقتی ميخواستيم ببريم که اندازه شه چقدر خنديديم٬ يا آینه رو وقتی ميچسبونديم سينهی ديوار چقدر درد سر کشيديم اما باز خنديديم٬ يا ميز قشنگ کامپيوترم رو وقتی از يافت آباد مياورديم چجوری با فروشندهی ديوثش کل گذاشتيم ٬ يا اين لوازم آرايشو که هر روز تودستم ميگيرمشون اما فقط تو دستم ميگيرمشون٬ يا حتی همين سيستمو که.........آخ که چقدر خالی شدم از شما . از شما اشيا من٬ حتی از تو دفتر خاطراتم٬ که تنها سند وجود داشتن من بودی يه روز. هيچ رابطهای بين ما نيست. هيچ رابطهی دوستانهای نميگم عاشقانه٬ آخه لامصب ما با هم دشمن هم نيستيم که بتونم بکوبمتون به ديوار يا بشکونمتون يا پارهتون کنم يا چه ميدونم بزنم داغونتون کنم و اينجوری يه چيزی ازتون تو ذهنم بمونه......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا من حال ندارم شبا اين ريمل لعنتی رو بشورم که بعد هی نگم: وا! مژههام چرا ميريزن؟!
ببینم سرعت خیال چند سال نوری در مقیاس جیغه؟
چرا از توی خوابها و بیداریهام نمیری؟ چرا هنوز هستی ؟ اینقدر پررنگ ؟ ما که عاشق هم
نبودیم. بودیم؟ چرا منو ول نمیکنی؟ اینقدر سفت یقمو چسبیدی و هیچ تکون تند من پرتت نمیکنه یه گوشه پیش جورابای نشسته آنیما، برای همیشه؟ چرا باید اینقدر باشی که الان منو از رو تخت بلند کنی بکشونی پشت این دستگاه لعنتی که بنویسم : برو گم شووووووووووووووووووو
چرا نمیخوای بفهمی که من نمیخوام هر نیم ساعت یه بار بگم: ا َه؟ و نتونم خودمو برای آهسته گفتنش کنترل کنم؟ چرا گم نمیشی برای همیشه تو مه غلیظی اون ته تها ی ذهنم که خیلیا رو توش گم کردم . خواسته و نخواسته. آخه بفهم الاغ که من اینبارم میخوام به قول یوبه یکی دیگه رو گاز بزنم و بندازم دور. اینبار اما با یه حس سرشار از ا َه.
چرا نمیتونم بخوابم و خواب نبینم که تو هستی برای اذیت کردنم بی اینکه بدونی. راستی نمیدونی؟ یا میدونی؟ چه اهمیتی داره اصلا . مهم اینه که هستی و این آزار دهندست . چرا بی خیال درخت هم دیگه جواب نمیده؟
ما هیچ وخ عاشق هم نبودیم و آخ که این چقدر خوشاینده. این تنها حس خوبیه که با یادآوری تو بهم دس میده. میفهمی؟
کاش میتونستی با سرعت نور بری تو یه کهکشان دیگه که 100000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000سال نوری با ما فاصله داره. و وقتی برگردی که هزاره ها ازنبودن من گذشته . برگردی و بری تو فکر یه آدم دیگه. شاید برای اون خوشایند باشی. آخ اگر خودت میدونستی خیالت چجوری کف دستهاش رو رو دو طرف سرم میذاره و با قدرت 5000000000000000 اسب بخار فشار میده فشار میده فشار میده فشار میده . فقط چند ثانیه . اما اونقدر قوی که نداشته های مخم رو از سوراخای گوش و دهن و دماغم بیرون میریزه و من رو تمام هیکلم عق میزنم. خودمو تو رو .....اما خیالتو نه . خیال آزار دهنده ی سرشار از خالیتو. آخ که هیچ ترکیب و عبارتی نمیتونه عمق حس منو نشون بده. حسی که نه تنفره نه عشق. نه بیخیالیه نه انتقام. نه لوس بازیه نه جدی. نه...... کی میدونه چیه جزمن؟ کی میتونه بگه؟ حتی من هم نمیتونم چقدر تلخی و چقدر من بدبختم. از عشقی که نبود
نمیدونم. اما فک کنم نیکوتین خونم بالا رفته بود. اینو زهرا گفت و سرشو به نشونه تاسف تکون داد!! حالا بهترم. اما فک کنم باید از این افراط تفریط وحشتناکی که از ازل دچارشم خلاص کنم خودمو. بابا بام قهره. .بیچاره به هر چیزی که متوسل شد دید افاقه نمیکنه. تهدید، فحش و فحش کاری و چه میدونم هر چی که به ذهنش رسید دیگه و حالا این پروژه جدیده. نمیدونم! اما نمیتونم برگردم به اون وضع. الان و اونموقع هیچ فرقی با هم نداره، من هیچ تغییری نکردم، نه خوب نه بد، پس چه اهمیتی داره یه عمل رو مرتب تکرار کنم؟ بی اینکه ازش چیزی عایدم بشه، چیزی بم اضافه شه، یا چه میدونم حس کنم آدمترم........نمیدونم....به بابا چی باید بگم؟ محمد اون شب میگفت شاید تو اشتباه میکنی و بابا درس میگه و من تایید کردم. اما من الان دارم فک میکنم نمیتونم ادامه بدم. خدا خودش میدونه چقد مخلصشم. بش گفتم ما نوکریم به مولا. خودش میدونه و همین کافیه. هنوز نمیتونم برت دارم و بدیش اینه که هیچ تلاشی نمیکنم که بهت نزدیک شم. شاید دلیلش اینه که اصلا حس نمیکنم ازت دورم. شاید برای همینم هس که نمیتونم به سوال کسایی که میگن چرا؟ هیچ جوابی بدم و اونقد جفنگ تحویلشون میدم که دوزاریشون میافته که نباس تو کاری که بهشون ربطی نداره دخالت کنن. بابا چن وخ پیش میگفت: نمیدونم کجای این مال من حروم بوده که اینا اینجوری از آب در اومدن. محدثه میگفت مشهد که رفته برا من و تو علی مخصوص دعا کرده و من غش غش خندیدم. امروز زهرا یه شلوار ماه خرید خیلی خوبه که بالاخره یه شلوار اندازش پیدا کردیم!! همه شلوارا تو پاش زار میزدن و من تصمیم گرفتم مجبورش کنم اینقد بخوره که ظرف یه ماه بترکه!!
همينی که هس
هیچ غمی نیست که داغونم کنه و فک کنم آخ از دست این زندگی. هیچ دردی نیست که جانم را بکاهد و همه وجودم رو عمیقا در خودش بفشارد. عشق هیچ مه رویی نیست که دست نیافتنی باشه و براش به آب بزنم و به آتیش . براش از دریاها بگذرم و قله ها رو فتح کنم و خشکی ها رو با پای پیاده بپیمایم و از این کارای سخت بکنم . تا کم کم بعد از سالها شکست بخورم و بخوام خودمو بکشم یا به پختگی برسم و به خودم بگم عب نداره اگه به وصال نرسیدی همین غم دوری خودش انگیزه ی ادامه ست. یا چه میدونم پس لز سالها پیمودن این مسیرهای پر خطربه عشق حقیقی دست پیدا کنم و وصال واقعی را که همانا لقاء الله است با جان و دل درک کنم . وسوسه ی هیچ بوسه ای نیست که در حسرتش بمیرم و از این مرگ به رضایت برسم . هیچ چیزی نیست که بخوام و آرزویی ندارم که برای بدست آوردنش به این درو اون در بزنم . هیچ چیزی ندارم که برای از دست ندادنش فکرو خیال کنم و با چنگ و دندون بچسبمش . حتی هیچ حرف جفنگی که برای به کرسی نشوندنش هزار تا کلک بزنم . یا هیچ کار بیخودی که خودمو باش ضایع کنم و یه مدت غصه شو بخورم . یا حتی حسرت کامنتایی که براشون به زور آپدیت کنم. نمیدونم شاید بیتر باشه با آق تیمور یه مذاکراتی بکنم . راه حلای اون همیشه خوبه . آدرس دره ای جایی... اما نه حتی انگیزه ایم ندارم که از یه دره بپرم و ........................هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
حس میکنم چقد ناقصه این پست اما انصافا هیچ انگیزه ای نیست که کاملش کنم ...............
شاید بی خیال درخت .... فرش .....فاطی...........
آق تيمور موجود دوس داشتنی
پپه گف: هاهاها کم آوردی؟ آپدیت کن دیگه ...و آق تیمور در یه حادثه نه چندان ناگهانی مرد. خب من تا امروز فک نمی کردم اینقد مرگ این بنده خدا جدی باشه، اما بود. آق تیمورانصافا پسر خوبی بود. اگر چه بد اخلاق. آیوبه چندان دل خوشی ازش نداش و پپه ازش خوشش می اومد. یادمه یه بار بم گفت : تو چی فک کردی؟ فک کردی من عاشقتم؟؟ منم در حالی که قاه قاه میخندیدم، گفتم : آخ قربون اون اخلاق گهت بشم. این یکی از خاطره ها ی دلانگیز من از این موجود دوست داشتنیه! من نمیدونم باس برا این عزیز از دست رفته، که یک روز باد او را با خود برد، چی کار کنم . کلی اندیشیدم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که بدین وسیله از همه ی دوستانی که به نوعی از این عزیز از دره پرتاب شده خاطره ای دارن دعوت کنم که خاطراتشونو همین جا کامنت بزارن تا در آینده در مجموعه ای به نام خود او به چاپ برسه. البته لازمه که بگم عواید حاصل از فروش این مجموعه، برای کمک به زلزله زدگان بم خواهد بود!
روحت قرین شاد
