به وسيله اين پست در گذشت بهنگام جوان به کام رسيده ساغر را به اطلاع دوستان بلاگی ميرساند. هيچ مراسمی در هيچ کجای دنيا برای شادی روح او برگزار نميشود. و هيچ دقايقی نيز برای خوشحالی روح مچاله اش به سکوت نميگذرد. همدردی شما تسلی بازماندگانش نخواهد بود چه او بازمانده ای نداشت. باده گيريد و دمی شاد بگذرانيد که همين روح او را بس.

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۳

 

 

                            تا حالا برات پيش اومده عميقا دلت بخواد آپديت کنی

                                اما اساسا چيزی برای نوشتن نداشته باشی؟

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۳

 

 

-      ..........................

-          حالا نمیدونم چی بپوشم،

-          چرا اون بلوز مشکیتو نمیپوشی؟

-          بهم میومد. نه؟

-          آره ، خــــیلی.

-          راس میگی. اونو میپوشم. ولی وااای نه. با کفش کرمی آخه؟ خیلی داهاتی میشه آتوسا جون.

-          ...مممم. آره . حالا چرا کفش کرمی خریدی تو آخه؟

-          واای آتوسا جون اگه بدونی چقّــد خوشگله. شیکّه ها! ساغر جون سرتو یه خورده اینوری بزا. آها! خوبه. باید برم یه دور دیگه براش لباس بگیرم!

-          اِما جون. میتونی اون لباس پلنگی منو بپوشی.

-          اِ. آره راس میگی. اصن میبرمش. ... ای وااای. آخه خودت لازمش نداری؟

-          نه. ببرش من یه مشکی شم دارم. خیلی شیکّه . بهتم میاد.

-          ببین یه دامنم دارم از اینا که یه ورین! راه راه مشکی کرمیه. به کفشم میاد به نظرت؟ ...... نه . نمیاد. مشکی داره.

-          نه بابا . نمیاد.

-          آخه کرمی داره توش.

-          اِ؟ پس میاد.

-          نه نمیاد..... زشته. داهاتیه. نه. نمیاد. اگه یه تاپ کرمی گیر میاوردم خیلی خوب میشد. نه؟ باید برم سراغ هلنا ببینم چی آورده. راستی اون شلوار گتِ بود.

-          خب؟

-          دیرو پوشیدمش لم دادم باش رو مبل. انقد راحت بود. ولی برا تو خونس دیگه. انقد همه خوششون اومد.

-          کیا؟

-          آندرو و مامان اینا. انقد راحت بود. ساغر جون زیر گونه هاتو بکش.آها. مرسی....... میگم کیفو چیکار کنم حالا؟

-          اون کیف مشکیت خیلی شیکه.

-          مشکی آخه؟ با کرم؟ زشته آتوسا جون. باید یه کیف کرمم بخرم. راستی یه شلوار قهوه ایم دارم.

-          قهوه ای؟

-          آره. انقد به کفش کرم میاد. حالا بزا فردا شب خونه لادن جون بپوشمش. ژنی.... ژنــــــــی جوووون ... خانوم بندوابرو دارن. بشینین خانوم الان میان. ساغر جون آینه رو بگیر ببین خوبه؟ آگه جاییش ایراد داره بگو عزیزم! ببینم ابروتو راستی آتوسا جون. تاتو کرده بودی نه؟

-          آره . وااای اِما جون هر کاری میکنم بره نمیره. اصلا ازش خوشم نمیاد.

-          آخه تو که ابروات خوشگل بود. تاتو نمیخواس که.

-          حالا اگه پاکشم کنم جاش میمونه بد میشه.

-          ببینم............ آره. نمیشه برش داری. خوبه ساغر جون؟

-          ــــــــــــــــ

-          خواهش میکنم عزیزم. واای خیلی بهت میاد . به من نیگا کن. خیلی خوب شد. جدی میگما. نه که فک کنی چون کار خودمه میگم.

-          ــــــــــــــ

-          قربونت برم عزیزم. خیلی خوشگل شدی!!!!!!!

-          __________

-          الان خودم میام حساب میکنم. قابلتو نداره به خدا. جدی میگم عزیزم.

-    ...............................

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳

 

خب ميبينم که داری دست همه چيزو به دست هم ميدی تا منو داغون کنن. باشه من پوست کلفتم. من فقط زود گريه‌م ميگيره اما من پوست کلفتم. بهت قول ميدم به خودت قسم که اين روزا بد مست کردی به خودت قسم که پوز همه همه همه شونو ميزنم. حالا ببين.

بگذريم. قراره پوستم کلفت باشه. ديدم که امروز صب در ادامه همون عاشقی اول سالت بدمست کرده بودی. عب نداره. بيخيال درخت ميشم آلينای من . اينا همش نتيجه نبودن من و تو با هم ِ. همه چيز درست ميشه من بايد کمی ريا کنم و کمی ظاهرمو با باطنم فرق بدم. اينجوری انگار تو هم بدت نمياد.

باشه بجنگ .... اما من نميجنگم. من به راهم ميرم. به راهی که فقط يه جادست من از قبل انتخابش نکردم. من به اين راه رفته ميشم. بد نيست. يه روزمرگی مداومه. خوبيش تا حالا اين بود که من داشتم ميرفتم. من که خودم بودم. ساغر بودم. حالا من که خودم نيستم اين راهو ادامه ميدم. شايد نتيجه بهتر بود.

                        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی در عصر آهن و سيمان هنوزم سايه‌ی کمرنگ  پشت چشم تو و دو تار موی بيرون اومده از مقنعه‌ی سياهت اونم تو همچی جايی که ادعای فرهنگ  روشنفکريش گوش فلک و چشم خودشو کور کرده يه مشکل لاينحله آيا تو نبايد به عنوان تنهاترين راه همه اون چيزايی رو که بهشون معتقدی بزاری کنار و بگی: ببين به نظرت اگه پسر بوديم زندگی راحتتری نداشتيم؟  

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۳

 


بايد بنشينم و اعتراف کنم.
روبروی خودم. روی صندلی پایه لق دوره دبستانم. اول کمی ساکت ميمانم و به چشمهايم نگاه ميکنم. آنقدر که تاثير نگاههايم را در عمق وجودم حس کنم. با کمی چاشنی خشونت . حالا بلند ميشوم و جلوی خودم راه ميروم تا تاثير اين سکوت وحشتناک را که با صدای چک چک قطرات آب بر کف ظرفشويی اندکی رعب آورتر است در ته نگاه مظلومانه ام ببينم.
شب شده است و من همينطور جلوی خودم راه ميروم. هوا سرد شده. باد از پنجره شکسته آشپزخانه تو ميايد. بلند ميشوم. پتو را بر ميدارم و روی خودم که مظلومانه و با وحشت به خواب رفته ام مياندازم. شير آب را محکم ميکنم....
بايد بنشينم و اعتراف کنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- چه اشكالي داره؟ جوونا بايد عاشقي كنن. چه ايرادي داره كه دو تا جوون همديگه رو دوس داشته باشن؟
+ ببخشيـــــــــد ... آقاي پير نياكان شما جوونيتون عاشقي كردين؟
  
نویسنده : saghar ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۳

 

 

آآآآآآآآآآآآآآآه کاش کمی عاشق ميشدم

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۳

 

هر وقت که با يه ژست حق به جانب ميگم : آدم ميتونه ..... آدم ميگه... آدم که همچی کاری.... آدم.....زهرا ميگه: خوبه خودت ميگی آدم.... راس ميگه. پس به من چه 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ،۱۳۸۳

 


چرا هيچکس نميفهمه من عاشق off line و كلاغم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هي ‹ لامصب كجايي › با تو ام‌   
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ،۱۳۸۳

 

وبلاگ محيطي است که به شما امکان انتشار ايده ها، افکار و ديدگاه‌هاﯼ خود، همانند يک روزنامه نگار را مي دهد. احتياجي نيست که يک مقاله و يا داستان طولاني بنويسيد، بلکه يک وبلاگ نويس ذهنيات خود پيرامون مسايل مورد علاقه اش را ارائه مي کند، بدون اينکه اين ايده ها به طور کامل بررسي شده باشند يا ......
آره گمونم بايد اين باشه. اما من انقد با بيخيالی و ...خلی مينويسم که ايده کيلو چنده؟ راستی اينا( پرشین بلاگ) نميخوان شکلکای اينجا رو عوض کنن؟ راستی من يه چيزی رو فهميدم. من پول ميخوام بيشتر از همه چيزاي ديگه. پول ميخوام. بيشتر از همه چيزای ديگه دوسش ندارم اما بيشتر از همه چيزای ديگه ميخوامش.
راستی من يه ماشينم ميخوام که باهاش تا دريا برم باهاش برم کوه جايی که من باشم و برف باشه و سرما. ماشينم اگه جیپ باشه بهتره. جيپ.... اووووم ...سیاه...نه....نه..... قرمز. با هيچکسم نميخوام برم خودم و خودم و خودم......آره اینجوری خوبه. راستی من دیگه چی میخوام؟
آخـــــــــــــــــــــی من ایده هامو انتشار دادم بدون اینکه يه مقاله يا داستان بلند بنويسم يا اينکه اونو به طور کامل بررسی کنم.

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۳

 

 

من خوشحالم. من شادم و سرشار از اميد و چشمم در آت که نميتونم خوشحالی خودمو ببينم. آقا جان بايد خدمت مبارکتان عرض کنم که اصولا بايد شاد زيست تا چشم دشمنان اسلام و مسلمين از حدقه با فشار بيرون بزند. من خيلی شادم. آخی راحت شدم.

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

آره آيدين. گمونم دوباره مشکلم اينه که حامله‌م. باز حالم از همه چيز به هم ميخوره نمی‌تونم ریخت کسی رو تحمل کنم و دوباره دلم سيگار ميخواد شديد. راس ميگی‌وا نکنه باز حامله‌م؟

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۳

 

هی مريم قلی تو يه عوضی گهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۳

 

... و زلزله‌ای من را نخواهد لرزاند. جنگی در من در نخواهد گرفت. سيلی نخواهد آمد و آتشفشانی فوران نخواهد کرد.
خاموش.........
يه خطم که همينجوری داره کشيده ميشه بدون اينکه يه خط موازی کنارم باشه و این امید که ما حتی هيچ وقت به هم نمی‌رسيم.
ممتد و بی بريدگی گره يا حتی نقطه‌‌ی عطفی برای نزول.
تو به بالا نمی‌روی فرو نمی‌روی پيش نميروی عقب نمی‌روی تو رفته می‌شوی ممتد و بی همه چيز   
نویسنده : saghar ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

خدا چقدر کار کرده باشد

                   روی نگاههات

                       خوب است؟   
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳

 


هی بچه ها باد رو ميبينين؟ اگه امشب زلزله بياد من ميرم زير تخت. اینو دیشب که تو خونه تنها بودم کشف کردم. آخه اگه بخوام ۴ طبقه رو بيام پايين احتمالا نميرسم! خب خدا رو شکر. نجات پيدا ميکنم. ۱۰ ديقه .. نه .. نه ... نيم ساعت بعد از اينکه همه جا داغون شد سعی ميکنم از زير تخت بيام بيرون.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی بچه ها از امير چه خبر؟   
نویسنده : saghar ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳

 

دوشنبه، 4 خرداد، 1383 - 12:36

خيلي بده كه تو يه چيزي رو با همه وجودت بخواي و همه چيز همه چيز همه چيز عليه تو و رسيدنت باشن.
آره سا غري آره خيلي بده.
راستي من تا كي بايد مبارزه كنم با اين همه همه چيز؟ من يه آدمم با تواناييهاي به شدت محدود.
آه ساغري تو باز هم ميتوني. باور كن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
¤ امضا:: saghar


Comments
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هی خانومچه بازم خر شدی؟ بازم تا بت گفتم تو ميتونی جو گير شدی؟ بازم داری به آب و آتيش ميزنی؟ بیا اینور. پیش ما. بشين. آروم. لم بده اصن. بابا گور بابای خودت...... آره اينه اصل قضيه. هنوز نفهميدی؟   
نویسنده : saghar ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

نمیفهممت

به هیچ زبان زنده ی دنیا

و درد

حس عجیبی ست

که از تماس لحظه ای روح

به نداشتن توست

درد میکشم اما

نه به اندازه تو

که نمیفهممت   
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

سایه می اندازم

روی خودم

وقتی آفتاب

عمود میتابم

بر حاشیه اش

به موازات نرفته هام

کشیده میشوم

و به ارتفاع نگفته هام

بلند

حالا خدا و من یکی شده ايم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی بچه ها از امير چه خبر؟

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

آدم به اين اميد چی بگه آخه ؟

تا حالا که من خودمو جر ميدادم که سوژه بده سوژه بده انگار تخم کرده بود نشسته بود رو تخماش حالا گمونم جوجه شدن که پاشده فرت و فرت شوژه ميبنده به خيک حيدری.

                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بيا شاهده اينو گذاشتم اينجا که هميشه ببينمش و يادم بياد آخه من يه مازوخيستم

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

                                           اللهم انی اسئلك

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

به « وجود » آلوده ای

با آن لبهای خواستنی ات

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

       تا حالا شب تو اتوبوسی بودی که یه بچه تا صب توش عر بزنه؟

 

 

حالا بچه و عر زدنهاش فراموش شده و مشکل بابای  بچس! و مشکل ِ بابای بچه درجه حرارت اتوبوس! ینی دیگه این صدای عر زدنای اون بچه کودن نیس که خانومای پشت سر منو اذیت میکنهبلکه مشکل معذرت خواهی نکردن بابای بچس!و حالا هم که همه مسافرا اساسی بیدار شدن قراشونو زدن و باباهه هم عین یه پدر واقعی از حقوق بچش دفاع کرده خانومای  پشت سر وزوزای زنونشونو شرو کردن ..... ازهمچین بابایی معلومه همچین بچه ای!.... آقا شما که بچه کوچیک داری روز مسافرت کن..... به من میگه تو اونموقع ها با الاغ مسافرت میکردی....

حالابچه با آرامش تمام به عر زدناش ادامه میده چون باباش پدری کرده و جورشو کشیده. حالا همه فحشها نثار بابای زبون درازش میشه.

نازی کوچولو

اینا همه، اتفاق افتاده در ساعت 3:55 صب

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 


همدانرفتنهايمبههميناندازهکهميبينيدمداوموخستهکنندهاست.
مجالي برای زيستن ميخواهم. چه کسی بايد آن را به من عرضه کند؟   
نویسنده : saghar ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

نور به قبرش بباره این سارتر. یه چیزایی گفته بود در باب اینکه هر منظره ای از طبیعت خدا و بنده ی خدا رو که نگا کنی اون صحنه برای همیشه  منحصر به توا فقط تو ( دنیای من فقط تو عاشقیام فقط تو...تو .. تو... )  تو تموم دنیا. تو همه زمانها. یعنی هیچکس تو هیچ کجای دنیا با تو در تصاحب اون صحنه شریک نیس. و این عجیب حس انحصار طلبیمو قلقلک میده. امروز خورشید از ساعت 6 تا 6 و نیم تماما مال من بود. با اشعه های تیزش تو چشمام که با سماجت تمام روشونو کم کردم. خیره بهش. کلی هم سرکار گذاشتمش. لامصب دم غروبی چه جونی میکند و هیچ گرمایی نداش. همه ی زورشو جم کرده بود تو تیزی نورش. مام که سمج و خر.

اون بتاب من نیگا کن. اون بتاب من نیگا کن. هی پیچوندم کشوندمش پشت ساختمونا! درش آوردم، پیچوندم، بردمش پشت تابلوی کوچه خیابونا، درش آوردم. پیچوندم، پیچوندم، یوهو از تو سوراخی تیر برقا درش آوردم! چه جونی میکند همه ی خودشو از تو سوراخی تیر برقا بزنه بیرون و نمیتونست.  آقا هی صحنه های منحصر به فرد آفریدم برا خودم هی حالشو بردم. خدایی همشم به یاد تو بودم سارتر. هی گفتم نور به قبرت بباره . مُردی راستی؟ خلاصه از تو این خیابونای سایه هم که میومدم، به کوچه ها که میرسیدم و نورش میزد بیرون، دوباره من بودم و نور خورشیده و صحنه! خوبی این کوچمون اینه که رو به غروبه! هی من اومدم اون اومد من اومدم اون اومد تا دم در آوردمش یوهو ولش کردم پریدم تو راهرو. بیچاره هنوز دم دره!!!

و بدین سان نیم ساعتی سر کار بودم!

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

آدم میتونه همه چی به یه ورش باشه. میتونه هیچی و هیچکس براش اهمیت نداشته باشه . آدمی میتونه بگه به ت...مم!

آره آدم میتونه هر کاری بکنه هر چیزی بگه لت و پار کنه  همه چی رو داغون کنه.... ولی وقتی پای تو در میونه.... آدم فقط میتونه سرشو بندازه پایین و مث یه بره بگه آها بله

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

تازگیها فهمیدم مث یه احمق به چیزی که میگم معتقدم

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

... دکتر کمی اندامش را راست کرد و پرسید که آیا تارو درباره راهی که باید برای رسیدن به آرامش در پیش گرفت عقیده ای دارد؟

 ـ آری، محبت

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

خدایی چه لذتی میبره از زندگیش کسی که نتونه به خدا فحش بده سرش داد بکشه؟ دستشو بزنه به کمرش، روبروش وایسه و داد بزنه: اوهووووی  تو اصلن حالیته داری چی کار میکنی؟ چقدر احمقه اونی که معتقد نیس به خدا یا حداقل خودشو گول نمیزنه تا برسه به اینکه این همه گهی که تو زندگیشه محصول دست خداییه  که اون بالاست. بعد با خیال راحت بشینه با یه فنجون قهوه و یه سیگار تووپ در حالی که داره مصائب مسیح و میبینه با چهره ای که از درد فشرده شده بگه: لعنتی ها چه کردن با مسیح!

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

نه عزيزم غيبت نکن. دانشگاتو برو.

تو بايد به علم و دانش احترام بزاری. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برام آف بزارين. من به محبت شما نياز دارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابا اينجا بلاگ فيلسوفاس. به عقل من قد نميده

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

هیچ کجای دنیاتان

 آرامم نمیکند

هیچ خاکی

برازنده پاهایم نیست

و هیچ هوایی

شایسته نفسم

جرات پیدا کرده ام

میخواهم دیوانه باشم

عصیان کنم زیر آسمان خدا

شاید

خدایتان را هم

بندگی نکنم

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

پارک/ مردم/ نيشای باز بچه‌ها / قيافه های اينجوری بزرگترا / يخچال/ نياز شديد من به يه دستشويی

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۳

 

 

« شعری برای تو»

چه اسم حقیریست

برای شعری

که

برای توست

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 (برای قبلها)

گفتی

مادرم عاشق دخترهای سیبیلوست

و خندیدی بلند

اما

زیر ابروهایم هنوز

بر صورتم سنگینی نمی کند

و باکره گی ام

بر اندامم

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۳

 

اگر ميخواهيد خانه بخريد اگر ميخواهيد از طريق اينترنت پولدار شويد به من سربزنيد اگر ميخواهيد در کانادا درس بخوانيد اگر ميخواهيد به هاوايی سفر کنيد اگر ميخواهيد در آمريکا زندگی کنيد به من سربزنيد اگر ميخواهيد بلاگی با روزانه هزار ويزيتور داشته باشيد اگر ميخواهيد با آنيما چت کنيد اگر ميخواهيد.... به من سر بزنيد و برايم کامنت بگذاريد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه بطريهای خالی نوشابه چوبهای نصفه نيمه سوخته نايلونای سياه و سفيد و همه آشغالها رو به ساحل پس ميده به ساحل يا به ما که کنار ساحليم؟ آلای خوبم دريا عشق منه تو اينو ميفهمی؟ 

خودم به آلا اعتراف کردم چقد دارم حرف ميزنم امروز!! 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی چه اهميتی داره برای کسی که بياد بلاگتو بخونه يا برای تو که کسی بياد بلاگتو بخونه؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می نوش که عمر جاودانی اين است 

اصلن نميخوام فکر کنم مقصود از می و مستی آن مستيست که به هنگام وصال يا در شور رسيدن به فرد دست ميدهد من ميخوام فکر کنم می همون عرق سگيه که حالتو به هم ميزنه و تو به خاطر نيم ساعت مستی اين تلخی وحشتنکاو تحمل ميکنی

خوش باش دمی که زندگانی اين است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ميخوای بگم دوست دارم؟ ميخوای؟ سارا دوست دارم. حسينقلی دوست دارم. آق تيمور دوست دارم. شاهده دوست دارم. محسن دوست دارم . امير دوست دارم. جواتيه تو که نميدونم کی هستی و خيلی دلم ميخواد آی دی تو بدی تا باهات چت کنم دوست دارم. آلا تو عشق منی. اما ساغر واقعا نميتونم بگم دوست دارم بچه‌ی خوبی هستی مهربونی اما نميتونم بگم واقعا دوست دارم 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هی آنيما فردا بيا اينجا سروشات رو هم بيار من واقعا به پول احتاج دارم بايد اين ماه کلی پول مفت از اين راه بدست بيارم. کی ميتونی بيای؟

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳

 


اين كوزه چون من عاشق زاري بودست
در بـــــــــــــــــند سر زلف نگاري بودست
اين دسته كه بر گــــــــــــــردن او ميبيني
دستيــــــــست كه بر گردن ياري بودست   
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳

 

گويند که لحظه‌ايست روييدن عشق
اين لحظه هـــزار بار تقديم تو باد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو يه عق مُنکَسِر ِه ‌ای

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳

 

اين جواتِ بلا نميدونم چطورياس که همينجوری بدون کامنت دونی داره برا من کامنت ميزاره در آخرين اظهاراتشم گفته اگه صد بار بگم پسرا يک گه‌هايی نيستن. بلکه خيلی هم خانومن و باشخصيت بهم ميگه چجوری اين کارو ميکنه. الانم بهم گفته ولی به خدا من تا چن وخت ديگه راه ميندازم کامنت دونيمو. اما بايد چن وختی صبر کنم. خودم.   
نویسنده : saghar ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۳

 

آنيما در يک بيانيه‌ی شديدالحن آورده است:
من اينجوری شمال نميام. ينی چی که ۱۲ تا دختر با ۳ تا پسر؟! اونم پسرايی که همه از ما کوچيکترن. آخه ما بايد موقه سبزی پاک کردن حرفی داشته باشيم برای زدن يانه؟ يا در اوقات فراغتمون؟ من از همين تريبون اين مسافرتو تحريم ميکنم. يا اينکه يه فکر اساسی بکنين . با شماااااام...
اينا عين حرفای آنيماست به خدا. هر چه فحش و بد بیراه دارین برين تو کامنتدونی خودش بزارين پيليز   
نویسنده : saghar ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۳

 

حس رهایی دارم
....... وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو....
  
نویسنده : saghar ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

 


گور بابای همه‌ی ويزيتورای دنيا   
نویسنده : saghar ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳

 

2 ساعتی وقت داشتیم تا شروع این تاتر. نرسیده به انقلاب دیدیمش. با اون کلاه برک و ریشای بلند. سرو وضع مرتبتر. تیریپ جدید. گفت چی کار میکنی؟ گفتم روزمرگی. چقد شاکی شد. گفت خطر کن دختر. 10 سال دیگه فقط این خطر کردناس که برات میمونه اگه نه خالی میمونی. چیزی نداری برای به یاد آوردن. برای به یاد آوردن. فردین یه شاعره که یه سالی هست داره کنار خیابون مایاکوفسکی و چوبک و بهرام صادقی و صادق هدایتاشو میفروشه. اونوقتا که نگاه سبز بود کم ِ کم هفته ای یه بار میرفتم پیشش. هیچوقت عاشقش نبودم اما اون فکر میکرد که هستم. اونموقع ها عاشق سحر بود که حالا رفته دبی. میگه احمق بود! به زنش هم گفته بود که عاشقه تازه آورده بود با هم آشناشونم کرده بود. فردین از آدماییه که خودشه. اینش باعث میشه که هنوز تو خیابونم که میبینمش خودمو قایم نمیکنم که با هم روبرو نشیم. مثل همه آشناهای این چند سالم. شاید برا همینه که راحت میتونم بش بگم: خیله خب . من دیگه باید برم . کاری نداری؟ خدافظ. و یه هفته بعد که تو 16 آذر میبینمش و اون یکی از کتابای بساطشو به زور میچپونه تو کیفم و من به زور پولشو میچپونم تو کیفش بازم خیلی راحت میگم من باید برم. خدافظ.............. میگه نادر بیمارستان روانی بستریه و من به نادر فکر میکنم که 10،15 سال پیش  بعد از یه مدت گوشه گیری گفته بود من پیامبرم  زده بود به کوه و تو بیمارستان روانی بستری شده بود. اون روزا رو من یادم نمیاد. اما یادم هست چند سال بعدو که تو انجمن چقد ساکت بود و آروم تو هیچ جنجالی دخالت نمیکرد همیشه آروم آروووووووووم با پکای عمیق به سیگارای آشغالی که خودشم میدونست پدر ریه شو در میاره و سرفه های خفه کننده  و حالا بازم بستریه.  آخ که من چقدر باید این خاطراتو مرور کنم و بیخیال درخت بگم؟ و خودمم بدونم که دارم حرف مفت میزنم. راستی من میتونم بیخیال مامان بابا همدان سمیه طیبه مرضیه هنری داش مجتبی فرشید نادر یا محمد رضا یا انجمنوم یا همون رجبی دراز بی سرو پا بشم؟

من میتونم مث یه بیخیال واقعی سوت بزنم با بیعاری تمام سرمو  هوا بگیرم تو خیابون و برم سینما کُما رو ببینم؟ بدون اینکه به این فک کنم که دقیقا یه ساله که نه فاطی رو دیدم نه باهاش تلفنی حرف زدم؟ که چقد با آذردخت سر خاتمی بحثای چسکی میکردیم . که اردوهای دخترونه و شماره گرفتنای دور از چشم های خاله زنک بقیه چقد حال میداد که تاب بازی با سروصدا تو پارک لاهیجان چقد چسبید که بابا شیرینی ضایع کردن خانم کوهی اونم جلو اون همه آدم هنوز زیر زبونمه . من چی ِ اینا رو میتونم بیخیال شم؟

..............

اما نه ..... بیخیال ساغر. بیخیال

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳

 

راستی که دختر ده پایینی زیباست . دختری که تو اون کلبه تهیه زندگی میکنه با یه خونواده با جمعیت معمولی با يه پدر مادر معمولی که اصلن مجبورش نميکنن بره تو مزرعه کار کنه و کلی سختی بکشه اون يه زندگی معمولی داره تو يه ده معمولی. اما واقعا دختره زيباس   
نویسنده : saghar ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۳

 

پسرا يک گه‌هايين يک گه‌هايين.
اين جمله انقد در من درونی شده که همينجوری به زبونم مياد مث وقتی تشنه‌ته و آب مث يه واقعيت دم دستی تو ذهنت مياد و حتی گاهی با خيالش سيراب ميشی. الان زينب داره با غم و اندوه فراوون از اون بی افش ميگه که بهش قول ازدواج داده بود و ديروز که بهش زنگ زده يه خانومه موبايلشو جواب داده و گفته من خانومشم! منم عين يه احمق بعد از اين‌که کلی حرفای جفنگ در باب بابا بی‌خيال هميشه همين‌جوريه تو اصن از کجا ميدونی که راس گفته اون دختره؟ مگه خودت نميگی خيلی دوس دختر داره خب اينم يکی از همونا زدم ..... گفتم پسرا يک ‌گه‌هايين يک گه‌هايين!! و بدين سان احساس کردم وظيفه‌ی بزرگ انسانيم رو در رسوندن اين پيام انسانی به يه بدبخت فلاکت زده که هيچ راهی نداره جز اينکه ماهها فکر کنه و فش بده به زمين و زمان و خودش و اونو و اعتمادشو و بعد هم تصمصم بگيره به هيچ احمق مذکری دل نبنده و اصلا جنده بشه و راحت انجام دادم.

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳

همه چيمون به همه چيمون مياد

اینکــــــــــــــــــه به مرد ــــــــــــــــــــــــــــــی تهمت بزنــــــــــــــند که رابطه ـــــــــــــــــی نامشرووووووووووع

 دار َََ َ َ َ َ َ َ َ َ َ د مانند ایــــــــــــــن اااااااست که به زنــــــــی تهمت بزنــــــــــــــــند که رابطه ــــــــــــــــــــــــــی نامشروووووووووع دارد. لاکن این مسالـــــــه  برای زَ َ َ َ َ ن بسی گرانتر ااااااست.

 

( نقل به مضمون /  آیت الله جنتی / 14/1/1383 / نماز جمعه ی تهران)

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳

نه؟


خودم باشم بهتره   
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳

 

نيمدانم از کدامين درد بگويم از کدامين داغ بر دل که تنها رنگ قهوه‌ای‌اش بر من مانده نميدانم از کدامين سوز بگويم از کدامين شور از کدامين حس. نميدانم آلينای خوب هميشگی‌ام .نميدانم تا کجا بروم که رسيدن معنا داشته باشد که رسيدن خود سرشار از بی معناييست نميدانم از کجای زمين سر برون آورم که تمام باشم. نميخواهم به تو فکر کنم ای جهان باقی . ميخواهم هر آن زمان که به پايان رسيدم تمام باشم. قول ميدهم قول مردانه که حساب خودم را خودم رسيدگی کنم که تو نخواهی بکشانيم به حسابرسی. اه ساغر جفنگ گوی درونم باز آغازيدن گرفت . باز مجالی برای نوشتن يافت باز اکانت روزانه گير آورد ميخواهم سميه باشم سميه با همه‌ی گه بودنهايش با همه‌ی بی همه چيزيش با همه‌ی پرحرفيهايش سميه با همه‌ی خريت هايش سميه با همه‌ی بيقيديهايش با همه ی شيدايی افسردگيش اسمی که زهرا بر درد بی درمان من گزارده است چقدر دلم ميخواهد اين شکلک را به امير تقديم کنم با آنيما لز باشم تا کلی بخنديم  بعد دوست پسر مشترکی بگيريم و نصفش کنيم دلم ميخواهد هيچوقت هيچوقت هيچوقت هيچوقت به همدان بر نگردم. اه ساغر غرغرو باز هم آمدی و چقدر دلم برايت تنگ بود تنگ تنگ تن..........گ دلم برای آيدين و متلک پراندنهايش تنگ است که بگويد به تو نمياد اينکاره باشی سيگاری باشی از فاطمه حقيقت جو چه خبر دلم برای سيزده بدرهای با خانواده تنگ شده سيزده بدرهای بچگی رقص آواز جيييييييييييييييييييييغ  آخ دلم ميخواست هيچوقت مهرداد را نميديدم تا اين طلسم نديدن او دعواهايمان قهر و آشتی‌هايمان تا هميشه باقی ميماند کاش چيزی برای يافتن داشتم کاش مجيد الان آن بودی چرا هيشکی  نيييييييييييس؟


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


گم شم بهتره . آره گمونم بايد برم گم شم. هر چه زودتر بهتر

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳

 

 

اينم از مهرداد قاسم زاده

ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بابا

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸۳

 

 

 همه‌ی پياده روی‌های من به يه معبد ختم ميشه. به يه قبرستون يا امامزاده. اينو همين ديروز کشف کردم. ديروز که از کليسای سر ويلا بيرون اومدم. پريروز از ظهيرالدوله يه موقع از مسجد هفت تير فاطمی ۳ را جمهوری يه موقع از امامزاده قاسم ...... پياده روی تو غروب يه روز خلوت بارونی. وقتی فقط تويی و خيابون . بعدم ميای خونه تويی و يه سيستم و ۷ - ۸ تا فيلمی که بهزاد داده و تنهايی

خسه شدم اينقد هر کی رسيد غر زد که من قاط زدم من نااميدم. نه آقايون و خانوما من نا اميد نيستم . همين که ميبينم نا خودآگاه آخر همه‌ی پياده روی‌هام به تو ختم ميشه بهم ميگه الکی فيلم نيا ساغر. تو نااميد نيستی. کاش ميشد برم گم شم توی يه طبيعت بکر . تو يه کلبه که فقط مال من و تو باشه. من باشم و تو باشی. همين. هوا سرد باشه و ما نه بخاری داشته باشيم نه هيزم نه شومينه نه پتو نه هيچ چيز ديگه‌ای و تا ميتونيم همو ببوسيم ببوسيم ببوسيم و سير نشيم. کاش من به تو ختم ميشدم . به تو که با لاک آبی و موهای تا وسط کله بيرون از روسری از همه‌ی همه‌ی همه بيشتر دوستت دارم. ببينم تو مشکلی داری؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی: تو .... گي....یه..... ما...ا..ا...نی... من ....نيس...تی. آخه يه ماااانی دُخمَلِسو ۴ لوز ميزاله تو خونه تهنا / ميله؟

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳

عاقبت در کوزه افتاد

 

گمونم عاشق شده خدا دم عيدی

........ آره .... گمونم ....

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳

 

.   
نویسنده : saghar ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢

 


نويسنده: ساغر
يكشنبه، 19 بهمن 1382، ساعت 11:20

آق تيمور عزيز؛ کاش تو و بقيه ميفهميدين خالی شدن از اشيا آخرين مرحله‌ی خالی شدنه. وقتی از همه چيز همه کس همه جا خالی شدی فقط اشيا برات ميمونن و حالا که از اشيا خالی هستی؟ من هنوزم از اشيا خالی‌ام اين روزا فقط با جنيفر لوپز حال ميکنم . صداشو تا آخر باز ميکنم و با تمام تمرکزم سعی ميکنم باهاش برقصم . شايد يه روز تونستم . اگه اون روز اومد حتما برا شما کارت ميفرستم که بياين برنامه مو ببينين

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢

چقدر خالی‌ام از شما

 

بی تفاوت از اشيا نگذر. از بطری آب تو يخچال٬ فرش کف حال٬ سيفون توالت٬ کمد ديواری اتاق خواب٬ سطل قرمزه‌ی تو حموم٬ پوتين آبيات٬ دمپايی‌های آشپزخونه.... بی تفاوت از اشيا نگذر ساغر. تنها چيزی که تو ذهنمه مسير خونه تا محل کار و تختيه که بعد و قبل از گذشتن از اين مسير باهامه. هيچ خاطره‌ای از شماها تو ذهنم نيست . شما هم ای اشيا خونه‌ی عزيزم٬ شدين مث بچه‌های سرويس سياسی برام٬ که تنها وقتی ميرم پيششون که جک جديدی بلد باشم؛ يا بخوام جک جديدی بشنوم؛ اونقدر گذرا که تنها رد يه خنده ازش ميمونه. نه! بزا به اون ۲ تا چيزی که تو ذهنمه مسير وحشتناک تهران ـ همدان رو هم اضافه کنم. اينها همه‌ی خاطرات من از تو هستن٬ دنيا. ميشه بگی من حالا بايد چی کار کنم؟ نميخوام وقتی مرور ميکنم يادم نياد که يه شبايی ميشستم تو کمد ديواريه و تا صب به اين فک ميکردم که اگه تو بميری من بايد چی کار کنم ٬ يا موکت کف حال رو وقتی ميخواستيم ببريم که اندازه شه چقدر خنديديم٬ يا آینه رو وقتی ميچسبونديم سينه‌ی ديوار چقدر درد سر کشيديم اما باز خنديديم٬ يا ميز قشنگ کامپيوترم رو وقتی از يافت آباد مياورديم چجوری با فروشنده‌ی ديوثش کل گذاشتيم ٬ يا اين لوازم آرايشو که هر روز تودستم ميگيرمشون اما فقط تو دستم ميگيرمشون٬ يا حتی همين سيستمو که.........آخ که چقدر خالی شدم از شما . از شما اشيا من٬ حتی از تو دفتر خاطراتم٬ که تنها سند وجود داشتن من بودی يه روز. هيچ رابطه‌ای بين ما نيست. هيچ رابطه‌ی دوستانه‌ای نميگم عاشقانه٬ آخه لامصب ما با هم دشمن هم نيستيم که بتونم بکوبمتون به ديوار يا بشکونمتون يا پاره‌تون کنم يا چه ميدونم بزنم داغونتون کنم و اينجوری يه چيزی ازتون تو ذهنم بمونه......

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

چرا من حال ندارم شبا اين ريمل لعنتی رو بشورم که بعد هی نگم: وا! مژه‌هام چرا ميريزن؟!

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

 

 
                                           
         ببینم سرعت خیال چند سال نوری در مقیاس جیغه؟
 
چرا از توی خوابها و بیداریهام نمیری؟ چرا هنوز هستی ؟ اینقدر پررنگ ؟ ما که عاشق هم
نبودیم. بودیم؟ چرا منو ول نمیکنی؟ اینقدر سفت یقمو چسبیدی و هیچ تکون تند من پرتت نمیکنه یه گوشه پیش جورابای نشسته  آنیما، برای همیشه؟ چرا باید اینقدر باشی که الان منو از رو تخت بلند کنی بکشونی پشت این دستگاه لعنتی که بنویسم : برو گم شووووووووووووووووووو
چرا نمیخوای بفهمی که من نمیخوام هر نیم ساعت یه بار بگم: ا َه؟ و نتونم خودمو برای آهسته گفتنش کنترل کنم؟ چرا گم نمیشی برای همیشه تو مه غلیظی اون ته تها ی ذهنم که خیلیا رو توش گم کردم . خواسته و نخواسته. آخه بفهم الاغ  که من اینبارم میخوام به قول یوبه یکی دیگه رو گاز بزنم و بندازم دور. اینبار اما با یه حس سرشار از ا َه.
چرا نمیتونم بخوابم و خواب نبینم که تو هستی برای اذیت کردنم بی اینکه بدونی. راستی نمیدونی؟ یا میدونی؟ چه اهمیتی داره اصلا . مهم اینه که هستی و این آزار دهندست . چرا بی خیال درخت هم دیگه جواب نمیده؟
ما هیچ وخ عاشق هم نبودیم و آخ که این چقدر خوشاینده. این تنها حس خوبیه که با یادآوری تو بهم دس میده. میفهمی؟
کاش میتونستی با سرعت نور بری تو یه کهکشان دیگه که 100000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000سال نوری با ما فاصله داره. و وقتی برگردی که هزاره ها ازنبودن من گذشته . برگردی و بری تو فکر یه آدم دیگه. شاید برای اون خوشایند باشی. آخ اگر خودت میدونستی  خیالت چجوری کف دستهاش رو رو دو طرف سرم  میذاره و با قدرت 5000000000000000 اسب بخار فشار میده فشار میده فشار میده فشار میده . فقط چند ثانیه . اما اونقدر قوی که نداشته های   مخم رو از سوراخای گوش و دهن و دماغم بیرون میریزه و من رو تمام هیکلم عق میزنم. خودمو تو رو .....اما خیالتو نه .  خیال آزار دهنده ی سرشار از خالیتو. آخ که  هیچ ترکیب و عبارتی نمیتونه عمق حس منو نشون بده. حسی که نه تنفره نه عشق. نه بیخیالیه نه انتقام. نه لوس بازیه نه جدی. نه...... کی میدونه چیه جزمن؟ کی میتونه بگه؟ حتی من هم نمیتونم چقدر تلخی و چقدر من بدبختم. از عشقی که نبود
 
  
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

 

 
نمیدونم. اما فک کنم نیکوتین خونم بالا رفته بود.  اینو زهرا گفت و سرشو به نشونه تاسف تکون داد!! حالا بهترم. اما فک کنم  باید از این افراط تفریط وحشتناکی که از ازل دچارشم  خلاص کنم خودمو. بابا بام قهره. .بیچاره به هر چیزی که متوسل شد دید افاقه نمیکنه. تهدید، فحش و فحش کاری و چه میدونم هر چی که به ذهنش رسید دیگه و حالا این پروژه جدیده. نمیدونم! اما نمیتونم برگردم به اون وضع. الان و اونموقع هیچ فرقی با هم نداره، من هیچ تغییری نکردم، نه خوب نه بد، پس چه اهمیتی داره یه عمل رو مرتب تکرار کنم؟ بی اینکه ازش چیزی عایدم بشه، چیزی بم اضافه شه،  یا چه میدونم حس کنم آدمترم........نمیدونم....به بابا چی باید بگم؟ محمد اون شب میگفت شاید تو اشتباه میکنی و بابا درس میگه و من تایید کردم. اما من الان دارم فک میکنم نمیتونم ادامه بدم. خدا خودش میدونه چقد مخلصشم. بش گفتم ما نوکریم به مولا. خودش میدونه و همین کافیه. هنوز نمیتونم برت دارم و بدیش اینه که هیچ تلاشی نمیکنم که بهت نزدیک شم.  شاید دلیلش اینه که اصلا حس نمیکنم ازت دورم.  شاید برای همینم هس که نمیتونم به سوال کسایی که میگن چرا؟ هیچ جوابی بدم و اونقد جفنگ تحویلشون میدم که دوزاریشون میافته که نباس تو کاری که بهشون ربطی نداره دخالت کنن. بابا چن وخ پیش میگفت: نمیدونم کجای این مال من حروم بوده که اینا اینجوری  از آب در اومدن. محدثه میگفت مشهد که رفته برا من و تو علی مخصوص دعا کرده و من غش غش خندیدم. امروز زهرا یه شلوار ماه خرید خیلی خوبه که بالاخره یه شلوار اندازش پیدا کردیم!! همه شلوارا تو پاش زار میزدن و من تصمیم گرفتم مجبورش کنم اینقد بخوره که ظرف یه ماه بترکه!!
ای بابا. بیخیال
خب زندگی به همین منوال میگذره سگی نیس آدمی ام نیس همونیه که تو  پست قبلی نوشتم والبته  این از یه زندگی سگی هم بدتره..........
شنبه دیگه میریم قرارداد خونه رو میبندیم و تموم . خوبیش اینه که دیگه لازم نیس کرایه بدیم.آخ چه حالی میده که دیگه مجبور نیستیم ماهی 60، 70 تومن بذاریم کف دس صاب خونه و این  یوخده خوبه.
 
 
  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٢

همينی که هس

 

هیچ غمی نیست که داغونم کنه و فک کنم آخ از دست این زندگی. هیچ دردی نیست که جانم را بکاهد و همه وجودم رو عمیقا در خودش بفشارد. عشق  هیچ مه رویی  نیست که دست نیافتنی باشه و براش به آب بزنم و به آتیش . براش از دریاها بگذرم و قله ها رو فتح کنم  و خشکی ها رو با پای پیاده بپیمایم و از این کارای سخت بکنم . تا کم کم بعد از سالها شکست بخورم و بخوام خودمو بکشم یا  به پختگی برسم و به خودم بگم عب نداره اگه به وصال نرسیدی همین غم دوری خودش انگیزه ی ادامه ست. یا چه میدونم پس لز سالها پیمودن این مسیرهای پر خطربه عشق حقیقی دست پیدا کنم و وصال واقعی را که همانا لقاء الله  است با جان و دل درک کنم .  وسوسه ی هیچ بوسه ای نیست که در حسرتش بمیرم و از این مرگ به رضایت برسم . هیچ  چیزی نیست که بخوام و آرزویی ندارم که برای بدست آوردنش به این درو اون در بزنم . هیچ چیزی ندارم که برای از دست  ندادنش فکرو خیال کنم و با چنگ و دندون بچسبمش . حتی هیچ حرف جفنگی که برای به کرسی نشوندنش هزار تا کلک بزنم . یا هیچ کار بیخودی که خودمو باش ضایع کنم و یه مدت غصه شو بخورم . یا حتی حسرت کامنتایی که براشون به زور آپدیت کنم. نمیدونم شاید بیتر باشه با آق تیمور یه مذاکراتی بکنم . راه حلای اون همیشه خوبه . آدرس دره ای جایی... اما نه حتی انگیزه ایم ندارم  که از یه دره بپرم و ........................هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

حس میکنم چقد ناقصه این پست اما انصافا هیچ انگیزه ای نیست که کاملش کنم ...............

شاید بی خیال درخت .... فرش .....فاطی...........

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٢

آق تيمور موجود دوس داشتنی

 


پپه گف: هاهاها کم آوردی؟ آپدیت کن دیگه ...و آق تیمور در یه حادثه نه چندان ناگهانی مرد. خب من تا امروز فک نمی کردم اینقد مرگ این بنده خدا جدی باشه، اما بود. آق تیمورانصافا پسر خوبی بود. اگر چه بد اخلاق. آیوبه چندان دل خوشی ازش نداش و پپه ازش خوشش می اومد. یادمه یه بار بم گفت : تو چی فک کردی؟ فک کردی من عاشقتم؟؟ منم در حالی که قاه قاه میخندیدم، گفتم : آخ قربون اون اخلاق گهت بشم. این یکی از خاطره ها ی  دلانگیز من از این موجود دوست داشتنیه! من نمیدونم باس برا این عزیز از دست رفته، که یک روز باد او را با خود برد،  چی کار کنم . کلی اندیشیدم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که بدین وسیله از همه ی دوستانی که به نوعی از این عزیز از دره پرتاب شده خاطره ای دارن دعوت کنم که خاطراتشونو همین جا کامنت بزارن تا در آینده در مجموعه ای به نام خود او به چاپ برسه. البته لازمه که بگم عواید حاصل از فروش این مجموعه، برای کمک به  زلزله زدگان بم خواهد بود!


 


                                                   روحت قرین شاد


                 


 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢

آپديت کردن



آپديت می‌کنم
آپديت می‌کنی
آپديت مي‌کند
آپديت می‌کنیم ...........................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و بدین ترتیب آپدیت کردم

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

شايد حامله‌م


خسته شدم اينقد که هر جا می‌رم يکی داره غر ميزنه. یکی تو بلاگش. یکی تو سایتش. یکی تو روزنومش. یکی سر سفره شام. یکی تو صف اتوبوس. یکی تو تاکسی.... همه کارشناس شدن واسه ما. بسه ديگه . اه ريدم به همتون از دم. اول از همه هم به خودم.
آخه که چی؟ اين مملکته ما داريم؟ زلزله اومده؟ تقصیر کیه؟آها! تقصير فلانيه که انقلاب کرده.... نه... نه اصلا تقصير آقا محمد خان قاجار بوده که اونموقع ......ها چی شده رد صلاحيت کردن کانديداها رو ؟ خب چی کار کنيم ؟ آها تقصير خاتميه که دل ما رو خوش کرد اونموقع‌ها و حالا توقع ما بالا رفته ما که قبل از ۲ خرداد عادی شده بود برامون....ها؟ چی شده؟ شعار می‌دن؟ عليه فرانسه؟ خب .. چيزه.... اينه... اونه.... اصلا ما هيچ وخ پيشرفت نمی‌کنيم اينقد که به پر و پای اين ممالک فرنگی می‌پيچيم. بابا هر کشوری قانون خودشو داره......چی؟ برق شوت آباد ممقلی یه هفتس قطع شده؟ وااااااااااااااااای از اين مملکت! پس چی شد اون همه وعده وعيدای اول انقلاب تو بهشت زهرا؟ کجا؟ ترون؟همین ترون خودمون؟ نه! تو همین میدون انقلاب؟!!!واااااااااای اخر زمون شده؟ بیچاره آخی؟ باچی؟ وااااااااااای مادرش بمیره!جوووون مردم؟ چاقو؟ اونم از پشت؟ ......آره دیگه. امنیت نیس تو این مملکت.همه به جون هم افتادن . دیگه ۹ شب به بعد نمی‌شه تو خیابونا رفت. دیگه نمیشه به کسی چیزی گفت هر بچه مدرسه‌ای یه چاقو تو جیبشه. فردا پس فردا هف تیرم میزارن تو کیفاشون....اهم اهم ...باید بگم که اینا همش به دلیل سیاستهای نادرستیه که تو این مملکت دارن پیاده میکنن اصلا اینا آدمای خودشونن اینا رو ریختن تو خیابونا که ...... بسه! به خدا بسه!آخه چقد ؟ تا کی؟ هی غر بزنيم؟ هی فش بديم؟ نه رفقا! نه! من هيچ پيشنهاد ديگه‌ای ندارم. نمی‌دونم هم به جای غر زدن چی‌کار بايد کرد. اما ميتونم که خسته بشم؟ هان؟ حق دارم بگم بسه که؟ می‌تونم بگم خفه که؟ می‌تونم که گوشامو بگیرم؟ میتونم در اتاقمو قفل کنم یه جواد یساری بزارم از اون جواتای خفن دراز بکشم رو تخت هی سیگار دود کنم هی فکر نکنم . به هیچ چیز به هیچ آدمی به هیچ مرتیکه خری یا زنیکه‌ی جفنگ گویی؟ اه ریدم به خودم که تازگیا سیگارم نمی‌تونم بکشم....مث زنای حامله که حالشون از یه چیزی به هم میخوره حالم از سیگار به هم میخوره به همون شدت. نمی‌دونم شایدمحامله‌م....
  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢

 

                                                        -->  بم <-- 

                       اینجا بهشت زهرای بم است !!!

                                                   ؟ 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ دی ،۱۳۸٢

بی خيال درخت


تا نيمه بيرون از پنجره‌ام
اينجا طبقه‌ی پنجم يک هتل است
منگ سيگارم
و زمين
به طرز شگفت آوری
مرا به خود می‌خواند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاعر می‌گه : بيخيال درخت
ولی گمونم دروغ می‌گه   
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ،۱۳۸٢

نيستی...

 


 قدری فضای شاعرانه بياور


                            کمی برف


                               درخت‌های خشکيده


                                             پله‌هایی سنگی


                                                  رد پاهای دو نفر با فاصله‌‌ای کم   


                                           


                                                    آن بالا


                                               روی ‌آخرين پله


                                                   .................


                                                    


                                                                                هيچکس نيست

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢

اين نگاه يه ديکتاتوره؟

        به اين چشما نگاه کنين...

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢

فقط نگات می‌کنم

 

میبینمش. روپشتی تخت زهراست . بارها نگاش کردم و خواستم که برش دارم . اما نه. هنوز وقتش نیست . هنوز اونقد که باید تشنه نیستم. هنوز این کشش اونقد که باید قوی نیست. زمان برگشتن نیست. هنوز تموم نشده. تموم نشدم... یا نمیدونم........ تموم نیست...  باید یه چیزی تموم شه که چیز دیگه ای شروع شه. از یه شلم شوربای اساسی حرف می زنم . از یه آش شله قلم کار یا هر اصطلاح دیگه ای که بتونه عمق قاطی بودنشو{ نمو} نشون بده.

نمیدونم باید چطوری خودمو سوا کنم و بذارم تو کاسه بگم : حالا این منم

و تو دوری نزدیکی مبهمی مثل همه ی چیزای دیگه مبهم و گم توی الواطی های شبانه ام تو ذهن که عموما هم به هیچ جا نمیرسم.

امشب شب عجیبیه بعد یه ماه غیبت میخوام بگم اومدم اما نه هنوز نه هنوز نه

تو که می فهمی؟ حیف که « سعید» بهم گفته با خدا مودبانه تر صحبت کن والا می گفتم: بفهم الاغ

شما ببخشید . اما این خدای منه و من بنده ی اون. اونقد به هم حق مالکیت داریم که بدون اینکه بخاطر توهین به هم بخوایم همو سنگ کنیم راحت با هم حرف بزنیم با ادبیات خودمون. به خدای شماها توهین نشه یه وخ.

ما اونقد بزرگوار هسیم هر دومون اونقد جنبه داریم هر دومون که بفهمیم چی باس به هم بگیم . کی لات باشیم کی الواط و کی خانووووووووووم

هنوزم  خیلی میخوامت نازنین حالیته؟

از نت و sms وچت و میل و همه ی کوفت و زهرماریای دنیا خسته شدم. میخوام پاشم این حوله ی لعنتی رو از دور خودم بازکنم یه وضوی مَشت بگیرم جوری که خودم حال کنم  از نوک سر تا نوک پا، پاک پاک ، مث کف دس، صاف و صادق،  از رو پشتی تخت ورش دارم، ماه، بوس . چادرمو سر کنم برم تو حس و بشینم روبروت بشینم روبروت بشینم روبروت بشینم روبروت و.....

 .......... فقط نگات کنم ....................

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در اثر يه اشتباه! متن قبلی رو با کامنتاش پاک کردم . شرمنده...

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢

من امشب آپديت کردم

 


پاکت سيگار رو بر می‌دارم « بچه‌ها من رفتم تيریپ عاشقانه»!! صدای خنده‌ی شما . من  روی تخت پخش می‌شم و در دود سيگار غرق و سرمايی که از درز در مياد رو با همه تنم نفس ميکشم.


زمستونه فمنيسم هنوز زنده‌ست افسانه نوروزی رو هنوز اعدام نکردن بابای ليلا فتحی هنوز داره تلاش ميکنه شيرين عبادی همين روزا ميره پيش ژاک جونم آنيما يواشکی فمنيست بازی در مياره ومن....من در تو غرقم . در تو غرق..........در تو.....


يوبه ميگه : « تو ميترسی . جسارت داشته باش»و من فکر می‌کنم : لعنت به تو.


« الهی غروب کنی در من و من در تو و بعد هر دو از شرق طلوع کنيم»


خنديديم. عجب جمله‌ای شدا. خوشم اومد. جون من بزا يه بار ديگه بگمش .


« الهی غروب کنی در من و من در تو و بعد هر دو از شرق طلوع کنيم»


اما هنوزم هيسکی منو دوس نداله جز کارگر که تا اين ساعت اعلام کرده منو ۲ تا دوس داله.


 دو تا ۱


دو تا ۲


............


نبود؟


خودم را به مزايده گذاشته‌ام


         از صفر شروع می‌کنيم


            به سمت « ـ بينهايت»


               و تو آنطرفتر


                    کمی دورتر                     


                    سيگارت را روشن می‌کنی


                       پشت ميز می‌نشينی   


                          هدفون توی گوشَت


                                ...................


                                    خب


                                        حالا فقط يک لبخند کم داری


                                            تا من ديوانه شوم.............


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


اينا يعنی اين‌که من امشب بايد آپديت کنم؟


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیا! ”صدٌام“ رو هم گرفتن...

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢

يه نامه بلا تو

 

خب تبَقُّه بیجایی بود. آله میدونم. اووومممممممم.

چی کا کنم . خب منم میخواستم گیِه!!!اصنم سماها همتون بدین . هیسکی منو دوس نداله. باسه. منم میلم. گیه م هیسکیو ممیخوام . اَاَاَاَآاَ.........   

هی، خدا جون من تهنام. هیسکی منو دوس نداله. هیسکی صب که میله سل کال یا دانیسگا منو ماچ ممیکنه.

( موف) همه میلن یکی دیگه لو ماچ میکنن. هی. خدا جون من هیسکیو ندالم. اصنم با همه اهلم . هیسکیم دوس ندالم. فقط این جوجیه و اون کچله که همسم خودسو چس میکنه. با تو. بلی میدونی چیه؟ تو منو چن تا دوس دالی؟ ابل بِگو تا من یه چیزی بت بگَم... باسه؟ ملث قبلیه یباس بلام کامنت بزال منم یباس بهت می ام تا هیسکی نسنبه.
آخیـــــــــــــــــــــــــــــــــی

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢

اتمام حجت

 

من از همين تريبون اعلام ميکنم که قربونتم. من همون چوپونم که موسی هی بش گير داد و اونم هی چارق خدا رو دوخت و هی موهاشو شونه کرد و براش جا انداخت و دستکشو بوسيد وپايکشو  ماليد. آقا! خدا اگه تو مخالفی خودت بيا کامنت بذار بگو. مرد و مردونه. من وکيل وصی قبول نمی‌کنم . يا خودت بيا يا اعتراض بی اعتراض. شد؟؟

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٢

زين پس به جای واژه نامانوس ساغر بگوييد:ايرج ميرزا


خب!
اخلاق گرايان بسياری بر اينجانب خرده گرفتندکه ای بی شعور بی ادب بدان و آگاه باش که:
ادب مرد به ز دولت اوست سعدی
البته و صد البته باید مرا بسيارگران ميامد اين سخنان اما به گمانم در وجود بی وجوداين حقيرحتی پاره خطی رگ يافت می نشود.
اصطلاحا حتی کک ای بنده بی مقدار نگفت آخ
گمانم مرا طبيبی حاذق بايد تا درمان اين درد اگرچه لاعلاج کند
خدايم شفا دهاد
مرا التماس دعايی عاجزانه است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قربون مرام همتون

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢

زين پس به جای واژه نامانوس ساغر بگوييد:ايرج ميرزا


خب!
اخلاق گرايان بسياری بر اينجانب خرده گرفتندکه ای بی شعور بی ادب بدان و آگاه باش که:
ادب مرد به ز دولت اوست سعدی
البته و صد البته باید مرا بسيارگران ميامد اين سخنان اما به گمانم در وجود بی وجوداين حقيرحتی پاره خطی رگ يافت می نشود.
اصطلاحا حتی کک ای بنده بی مقدار نگفت آخ
گمانم مرا طبيبی حاذق بايد تا درمان اين درد اگرچه لاعلاج کند
خدايم شفا دهاد
مرا التماس دعايی عاجزانه است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قربون مرام همتون

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢

و به کدامين گناه؟

 

همه دستگاههای مشترکهای مورد نظرم خاموشند

و همه خطهای ثابت دنيا اشغال

به کدامين گناه

آسمانها شکافتند

و خدا بر گرده زمين

مرا شاشيد

صبح، صدای ضبط صوت

صدای آواز

سيگار

جريان مورفين را در خونم حس ميکنم

سرد می‌شوم

در را باز می‌کنی

- صفا می‌کني؟

- سيتی صفا

- خوش بگذره

چشمهايم را می‌بندم

و تو را توی تاريکی‌ام نمی‌بينم

تو به خوابم نيامده‌ای

هيچوقت

شايد من عاشقت نيستم؟!

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢

برای من اما

 

 

 "جیر جيرکی می خواند جیر جیر

 برای من اما سی و دو حرف کافی نیست"

 

خب شاید برای همینه که نتو نستم به معنای واقعی نتونستم تو این مدت بنویسم

اصلا هم احساس وظیفه نکردم که باید بنویسم

روزگار کسلیه و من نمیدونم باید از کجا شروع کنم و به کجا برسونم

شاید باید بگم تشکر کنم از همه دوستانی که در این مدت دائم بهم گفتن آپدیت کن!!!!... اما واقعیت اینه که هیچ کدوم از اینا منو قلقلک نداد و باعث نشد خر کیف بشم گاهی فکر میکنم شاید باید برم یه جایی که بدون مزاحمت هیچ آشنایی از" اون"  بنویسم به " اون"  فحش بدم و راحت بگم که شب احیا تا صبح با صدای هایده چه حالی میده با صدای هایده و یکی دیگه

خب الان که این جمله رو نوشتم حساسیت چند نفرو بر انگیختم برا همینه که میخوام برم یه جای دیگه که فقط پیتون بیاد و آنیما و آق تیمور بیا این جمله هم کدورت چند نفر رو برمی انگیزه و من باید تا یه مدت در حال منت کشی باشم اما من می خوام امشب شجاعت به خرج بدم و اینا رو بفرستم. نمیدونم چرا نباید بتونم اسم اون وبیارم و راحت فحشش بدم که چرا اینقد کلاس میذاره برا خودش بگو آخه کچل........ خب من فقط تا همینجا رو میتونم بگم ...ببین حتی اینجا هم محدودی و نمیتونی.....

من آخرش بند تنبون تو رو میکشم...باور کن.. نمیدونی از این پایین چه حالی میده... از تو پاچه ها...مخصوصا اگه شلوار دم پا پوشیده باشی... وتو بری قایم شی آخ چه حالی میده بخندم  غلت  بزنم هر هر هر هر  اصلنم برام مهم نباشه که همسایه بقلی چی میگه اصلا وقتی من اول صب با صدای بلند دعوای اون با دخترش از خواب بیدار میشم اعتراضی میکنم؟ میخوام اینقد بی خیال همه چی باشم که مثل اون شب احیا منگ و مست ِ یه بسته دان هیل هی چرخ بزنم لاک بزنم همه انگشترای موجود رو دستم کنم گردنبندا و دستبندا و پانچوی زهرا و یه رقص دبش و بعد هم گریه و بعد هم خنده باصدای بلند و صدای بلند هایده اصلنم نمیخوام به حرف زهرا گوش کنم و صدای کامپیوترو کم کنم میخوام برقصم و هر دو مونم بدونیم که اینا از روی عیش نیست و به اینم بخندیم و بدونیم که خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است. خب میشه یه کارایی کرد میشه شبونه از خونه بزنی بیرون به بوق هیچ ماشینی اهمیت ندی  نگاههای تاسف بار هیچ آدمی به کونت هم نباشه برات مهم نباشه که اینا چی فکر میکنن راجع بهت  گاهی بدویی سبک و با انرژی گاهی بخونی  از دکه های روزنامه که دارن میبندن سیگار بخری  لباس قرمز پوشیده باشی چون دوس داری آقا دوس داری که اینجوری باشی ...بفهم الاغ بفهم کیه که میتونه بگه نه؟ آره  من میخوام همه اینا باشم و حتی بدتر از این و بیشتر از این اما نه من هنوز از خودم راضی نیستم من باید با جسارت بتونم به توی الاغ بگم بدون اینکه بترسم از اینکه ضایعم کنی .....من باید بزرگ بشم به بزرگی خدا 

اینجا هایده داره میخونه من میخوام امشب احیا بگیرم آخه میگن از هزار شب بهتره ..

همه التماس دعاهارم میگم " ای به چشم"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فاطمه اینجاست این پایین دارم به این فکر میکنم که ما دو تا چقدر با هم متفاوت شدیم تو این چن سال. یا بودیم؟ نمیدونم اما نمیتونم عکس العملشو وقتی میفهمه من واقعا چه جوری شدم چی فکر میکنم یا چی کار میکنم تصور کنم. البته ضرورتی به این کار نیست. ما واقعا با هم متفاوتیم با دو تا طرز تفکر متفاوت اون برای کاراش دلایل مستند داره کارای اون بر اساس مستنداتیه که قرنهاست وجود دارن و به غایت محکمن. و کارای من بر پایه  هیچ مستندی نیست . اصلا بر هیچ پایه ای نیست چون من هنوز پایه ای براش نساختم. آخه میدونی چیه؟ من دارم بی هیچ چند قرن پشتوانه عملی دست به یه سری کارا میزنم. تجربیات خودم و نه نشخوار. تجربیات حتی اشتباه تصمیمات اشتباه زندگی اشتباه .....اما مهم نیست. مهم اینه که اینا مال منن. مال خودم تنها من...........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

خدایا یه بازو و کون و کمر به این بده که بتونه جلوی من عرض اندام کنه! بیا راحت شدی؟

 

 

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢

آخرش؟


تصميم براي رفتن تموم كردن خداحافظي كردن واي چقدر شجاعت ميخواد من ميخوام برم تموم كنم خداحافظي كنم با همه اون چيزايي كه داشتم دارم من ميخوام تموم كنم










  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

 

 

 

      اين پری صابری هم ديگه شورشو در آورده

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

حالا کی خنگه؟

 

نمیدونم هر کدوم از شما چن بار تحمل کردین دردناکی روح رو. این اسمیه که من روش گذاشتم. وقتی حس میکنی همه چیزای سنگین به قلب تو ختم میشن و تو به هیچ وجه توانشو نداری اما مجبوری .سرسختی تو شروع میشه. مبارزه تو . به در و دیوار زد‌‌نات و تحلیل رفتنت همه جوره. 10،6،5 ماه گذشته و تو به وضوح میبینی هیچی ازت نمونده. هیچی. یا باید بی خیال شی یا مثل یه دیوونه خودتو آزار بدی تا لااقل از خودت یه تراژدی ساخته باشی که آخر سر بتونی به خودت بگی : دست خالی حروم نشدم، آخیش!

                           

        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 چقد دیگه باس زور بزنم تا تو بفهمی که باید یه دختر رو شناخت؟آخه الاغ ، یاد بگیر دیگه.   

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢

مهم اصل قضيه ست ديوونه!

مهم اینه که جریان دارم. می خوام هر لحظه تنها به سنگی که جلومه ،

 ابری که گاهی میاد روی سرم ، پرنده ای که دوروبرم چرخ میزنه و میخونه،

 بوته هایی که از جریان من به دنیا میان، خاکی که از عبور من خیس میشه

و گوسفندی که از من مینوشه فکر کنم ، نگاه کنم و بشورم.بستر جدیدی

بسازم نه که در بستر نیل حرکت کنم. بخروشم و

 مثل آغازم، تنها ، به پایان یرسم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه میتونستم اینقد "." به نبودنت عادت کنم...

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

باز باران




بارش اولين باران پاييزی گوارای وجود   
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

 

 

جويدن من را آغاز کرده ای

از صبح ديروز

تا فردا طول خواهد کشيد

و بعد من به دنيا می آيم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ دعوتت کنم مياي؟

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

با يه مرد که باشی

 

 

با يه مرد که باشی  مردای ديگه ی تو خيابون ميفهمن که تو قبلا رزرو شدی . پس بايد پاشونو عقب بکشن و فرمون ماشيناشونو بپيچونن.

با يه مرد که باشی ديگه مامورا تو فرحزاد بهت گير نميدن که نميتونی قليون بکشی تازه اونم اگه پنشنبه جمعه نباشه وگرنه حتی حضور يه مرد هم نميتونه کمکی به تو بکنه.

 با يه مرد که باشی اصلا لازم نيست ساعت ۱۱ شب از گرگای تو خيابون بترسی . چون ميفهمن که يه گرگ ديگه پيش از اونا تورو به چنگ آورده.

با يه مرد که باشی و يه خورده زرنگ، ميتونی اميدوار باشی به اينکه جزو اون ۹ ميليون تا دختر بی شوور نخواهی بود .

با يه مرد که باشی از خوشبخت ترين زنای  دنيايی . اين نشون ميده که يه مرد از تو خوش اومده . يه مرد. اهميتشو می فهمي؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز با پيتون مصاحبه کردم . به صورت اينترنتی.خب مصاحبه خوبی هم شد انصافا. شايد اگه حوصله داشتم تو متن بعدی تنظيم شده شو نوشتم . نميدونم باس ببينم.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم باسه آق تيمور تنگ شده. چن روزی هس نيستش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای بابا . چقد کسالت بارن اين لحظات . خدا نميخواد يه تکونی بده به اين دنياش؟ ما که رابطمون ......

بی خيال هر کی باهاش الان خوبه يه تذکری بش بده بلکم  يادش بياد اين پايينم يه چيزايی هس. 

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

امروز چندمه؟



خسته شدم . آقا من بايد اینو به کی بگم؟ آره به همين زودی خسته شدم. حتا از اينکه اينجا بنويسم هم خسته شدم.از اينکه هر سه شنبه شب برم همدان و هر پنشنبه شب برگردم. از اينکه برم سر کار. هر کاری.از اينکه بشنوم شيرين عبادی نوبل گرفت. پرتکل امضا شد.يه برادر با غيرت تو سنندج سر بريده خواهرشو از ماشين بيرون گرفته و تو شهر چرخ ميزنه. صندوق قرض الحسنه باشگاه مهر ورزانتو ورامین کلی پول به جيب زد و در رفت.از اينکه زهرا رهنورد هر چن وخ يه بار شيشه هاشو ميکوبه به ديوار موزه هنرهای معاصر . از اينکه خاتمی ديگه کم آورده و تو مصاحبه ها عصبانی ميشه.از اينکه بابا هنوزم به لاک انگشتای پام گير بده ازاينکه.........
آخ آلينا همه اينا تقصير توا.تقصير نبودنت.نيومدنت.از نبودنت خسته شدم.نفسم داره بند مياد........چقد اينجا سرده.سرما داره از نوک انگشتای پامو ميخوره و بالا مياد.پنج دقيقه ديگه به دستام ميرسه.بايد عجله کنم.آلا يوبه عمو بی نشون آق تيمور سيف جونم پيتون آنيمای خوبم ترانه های کوچک کارگر آيدين فائزه علی رضا(پاييز) و همه ديگه ای که مياين اينجا تا دو دقيقه ديگه سرما قلبم و بعد دستم و در کمتر از ۴ دقيقه ديگه همه منو ميخوره . آلينا گوش ميکنی؟ من فقط يه دقيقه وقت دارم که عاشق تو باشم. عاشق تو......


  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

گروه فشار(۱)

گيس بريده يه چيزی بنداز رو اون لباس زيرای رو بند   
نویسنده : saghar ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢

راحت باشين



 

از پشت همين تريبون اعلام ميكنم:از اين پس تا اطلاع ثانوي ظرفيت پذيرش

همه نوع كامنتي ازقبيل  فش خاهر مادر، بدوبيرا ، دري وري و غيره را دارم.

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

بر گردونش ، این یه دستور نیست

 

 

برگردونش. این یه دستوره. همین الان و سالم.

 

.......برگردونش دیگه بی معرفت. برگردونش. همین امشب. همین الان.......

 

........برگردونش تو رو خدا. نه، این یه دستور نیست .

 

این التماسه. خواهشه. عجزه .........تو که خوشت میاد .

 

بیا گریه میکنم . جیغ میکشم. التماس میکنم. ها؟ کمه؟

 

 چقد دیگه.......؟؟

 

این چندمین سیگاریه که دارم میکشم؟ نه، نه ،

 

امشب خودکشی نمیکنم، تا چشم همه در بیاد.

 

 

 

***

چرا همیشه یکی رو میخوایم ؟ چرا همیشه یکی باید باشه؟

 

چرا همیشه هیچ کس نیست؟ چرا این درد اینقدر اینقدر اینقدر عظیمه؟

 

چقدر خسته م من . چقدر دورم . چقدر خسته م. چقدر خسته .....

 

چقدر نیستی تو. چقدر نبودنت تابلواِ...............

 

 

 

***

 چقدر چشمام میسوزه . این ریمل لامصب همه صورتمو سیاه کرده.

 

کی بود میگفت اینا واتر پروفن؟  

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

بريدنش مبارک

 


 


 


آقا ما هنوزنفهمیدیم فلسفه این جشنو. این همه آدم جمع میشن .


 

بزن و برقص و شام و شیرینی و اگه دست داد آب شنگولی و


 

حالی و ..........که چی؟ که میخوان ...رو بِبُرن !




رو کارتی که برای امیر کوچولو گرفتیم نوشتیم:




امیر جان، بریدنش مبارک!




من که نفهمیدم هنوزم.


 

هر کی فهمید فلسفه این جشنو به مام بگه بلکم ملتفت شیم.


 




  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢

انا لله و انا الیه راجعون

 

 

 

بدین وسیله در گذشت" روح " مرحومه مغفوره حاجیه خانم بعد از

 

این، ساغر، را به اطلاع دوستان و آشنایان وبلاگ نویس میرساند.

 

( بچه با حالی بید . حیف شد!) به هر حال طبق وصیت ایشون

 

مراسم زنونه مردونه درهمه تا حالی داده باشه به دوستان.

 

مکان: مهدیه تهران!! زمان : پنجشنبه ، بعد از مراسم دعای کمیل.

 

 

*** آقا من یه معلم زحمت کشم. من از اون معلمام که میگن

 

شمع شده شعله شده سوخته تا هنرش رو به ما آموخته.

 

من شغلم شغل انبیاست. من میتونم از همه وجودم مایه

 

بذارم و مثل یه معلم فداکار زندگیمو وقف کنم. من چرا آخه

 

قدر این چیزا رو نمیدونم؟؟ چرا؟؟ هان؟ شاید به قول بابا:

 

نمیفهمم دیگه! به هر حال من از دیروز در عزای عمومی به

 

سر میبرم . چرا که نمیتونم از این سرنوشت مختوم رهایی

 

پیدا کنم! دلم میخواد برا خودم فاتحه بخونم. منو همراهی کنین.

 

مویه، زاری، آه، فغان، شیرین کاری، پشتک وارو، ستاره ،

 

هر چی بلدین خلاصه. مجلس بی ریاست!!

 

 

بعد از تحریر: پرشین بلاگ داره غوغا میکنه پسر. یه روز در میون

 

حال میده!! خسه نباشی.

 

بعد از بعد از تحرير: منتظر شيرين کاريهاتون هستم. بلکم روحم شاد شه!

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

به نظرت توقع بی جاییه؟

 

 

 

آدم تنهاست.

این نتیجه ایه که من برای هزارمین بار بهش رسیدم. آدم اگه دربین انبوه آدمهایی که دوستشون داره و دوستش دارن هم باشه، تنهاست. این با روح ، خون، گوشت ، پوست، استخون و همه چیز آدم به طرز عجیبی آمیخته شده. آدم هر چقدر جستجوگرتر، عاشقتر و پخته تر، تنـــهاتر.

 هر کی قبول نداره همین الان بره سرشو بکوبه به اون دیوار عقبیه. همون که از همه محکمتره.

 

 

..................

 این آلا رو عجیب من دوست دارم.

 

 

..................

-  به نظرت توقع بی جایی بود، آلا، که اون یه تعارف میزد حداقل؟

- خب نباید توقع داشت. اما..............

( و این امّـاست که آدمو داغون میکنه)

 

 

.................

فردا من شمالم. فردا شب . و الان دارم از فکر دریا خودمو، خودکشی میکنم.

 

 

.................

یه سوال قد یمی : کی میدونه وقتی یه شمعو فوت میکنی نورش کجا میره؟

 

 

 

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢

اصل قضيه



يه روز يكي گفت:تو اين مملكت هيچ كس سر جاي خودش نيست.اونموقع نفهميدم اصل قضيه رو.

چند وقت پيش هم يكي، بعد از اينكه فهميد خبرنگار گروه سياسي ام ، گفت : سياست مال

آدماييه كه خيلي مي فهمن. خيلي سعي كردم كه كنايه شو نديده بگيرم. اينم سياست پدر مادر

نداره رو كه شنيدين حتما؟؟ اينكه يه معتاد ممكنه يه روز زنشو بفروشه چي؟ (اينو بابا

اونموقع ها كه علي هنوز،مثلا،عقلش نميرسيد،براي هدايت اون ميگفت!!!)

امروز من فهميدم سياست واقعا پدر مادر نداره كه هچ! يه آدم سياسي خيلي راحت ميتونه زنشو

بفروشه. به چه قيمتي؟؟ من هنوز تو گروه سياسي ام و هنوز ميخوام تو گروه سياسي باقي بمونم.

شايد براي اينكه من زن ندارم!!!





  
نویسنده : saghar ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢

يه حس بی بُته

 

 

 

از تقویم 21 تیر 79:

 

 

 

# # #

 

هنوز تصمیم نگرفتم داستان رو از زبان چندم شخص بنویسم. البته خیلی هم مهم نیست. مهم اینه که تو این چیزها

 

رو قبول نداری. خیلی هم بحث کردی با من که این فقط یه رابطه ست. بدون هر تعریف دیگری. چشمهات را

 

دوباره بستی ، تا دفعه بعدی که احساس کنی لازمه و باید بیدار شی.

 

آره ......... این یه رابطه ست. همین.

 

 

 

# # #

 

***   شاعر کسی است که دوزخ را تجربه کرده باشد، حتی اگر شعری هم نگفته باشد.

 

***  شعرهایی هستند که شاعر تر از شاعرهاشان هستند. مثل شعرهای احمد

 

                                                                       و........

 

                                                                         و شاعرهایی هستند شاعرتر از شعرهاشان......

 

 

***  برای شاعر شدن تنها کلمه کافی نیست!

 

         کسی که دوزخ را تجربه نکرده باشد مصداق " یقولون ما لا یفعلون" خواهد بود.

 

*** برای شاعر شدن تنها کلمه کافی نیست

 

       تجربه دوزخ به اضافه کلمه یعنی شاعر

 

        " اسماعیل": رضا براهنی

 

 

 

 

# # #

 

امشب با یه حس ِ بی بُته، همه آبرنگا، قلم مو ها، قلمای خوشنویسی، کاغذای نگارگری که اون موقع ها با چای

 

رنگ کردیم، کارای نیمه تموم گل و مرغ، لوگو هایی که با بچه ها طراحی کردیم،کارای

 

پاستل، مداد رنگی، آبرنگ ، طراحی هام ،طراحی هام، طراحی هام..........  که

 

عاشقشونم.........

 

دفتر شعرای اونموقع انجمن، چقد با مرضیه به صورتی(آزادی)، استاد، کمال ابو عطا، فرشید ، داش مُشتَبا

 

و........میخندیدیم.همدیگه رو کنف میکردیم و برای هفته بعد نقشه میکشیدیم. آخ که من چقد از کنف کردن کمال

 

لذت میبردم.......

 

فانوسه که از زیر زمین پیداش کردم،تمیزش کردم ، شیشه شو چسبوندم، و تا راه افتاد 100 تا صاحاب پیدا

 

کرد، کنده های درختی که از اینور اونور پیدا میکردم و مامان دائم قر میزد این آت آشغالا چیه دختر ،بشین سر

 

دَرسِت، خرپشته رو تمیز کردم ،با چه شوقی ،یه موکت پهن کردم ، همه چیزو بردم اونجا ،از کتابام گرفته تا

 

لباسام. خواب و خوراکم اونجا بود، در پشت بومو باز میکردم ، شبا چشای گربه ها رو که تو تاریکی برق میزد

 

نگاه میکردم و حظ میبردم  و صبحا از لحظه طلوع اینقد به خورشید نگاه میکردم که چشام در میومد..............

 

 

 

  من به یه رجعت نیاز دارم. رجعت به هر چیزی که بتونه آرومم کنه.  

 

               آروم.آرووووووووووووووووم ....................

 

 

 امضاء، ساغر

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

شما هنوز ميخواين با هم باشين؟

 

 

آروووم.........آرووووووم........آروم تر....آهــــــا...........................آفٌرين.

و تو خر ميشي. به همين راحتي.

.....................

چن وقته قلم دست نگرفتي؟

دلت برا جير جير قلم رو كاغذای گلاسه تنگ نشده؟برا نوشتن“عمر“ . چقد كشيده نوشتن اين كلمه رو دوس داشتي.برای قاطی پاطی نوشتن.تو هم نوشتن كلمات.سياه كردن كاغذ. طوری كه هيچ نقطه سفيدی روش نمونه و تو حال كنی از عمق وجودت.بعد كاغذهای سياه رو بچسبونی به ديوارای دور تا دور اتاق و خودت وسط برگه ها و تراشه های قلم و .....دراز بكشی به پشت. دستاتو باز كنی و نفس عميق بكشي. عميـــــــق.......عميـــــــــــــــــــــق............عميــــــــــــــــــــــــــــــــــق.

.....................

همه چی نواِ . اما اون اينو نميفهمه . اون فقط يه چيزو ميخواد . چيزی كه برای تو كمترين اهميت رو نداره. و تو فقط يه چيز رو ميخواي.چيزی كه برای اون ............

 

ببين، شما هنوز ميخواين با هم باشين؟؟؟؟

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٢

تماس بگير با من.يا من زنگ بزنم؟

 

بلند شد .

 دوباره افتاد.

ديگه بلند نشد.الان يه سالی ميشه كه همينجوری كه افتاده بازم داره می افته. با آگاهی درد و غم. تلاش برای بلند شدن؟؟؟ميكنه . هه ......

.................

صبح شده بود ديگه. ساعت ۷. سومين بار بود. درد درد درد. داشت فكر ميكرداين همه برای چي؟  سرد بود . چرا هيچي گرمش نميكرد؟ هيچي.........

.......................

ببين آلينا تا نيای اوضاع همينه كه هست. اين يه تهديده. همين.

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

من اومدم

 

 

 

سلام

سلام

من اومدم........

خوشحال باشين........

ميدونم ميدونم لازم نيس بگين كه چقد دلتون باسم تنگ شده بود.........

 

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢

fair play

 

 

 

 

بازی جوانمردانه

 

ایرو و ایوان روی ماسه های داغ دراز می کشند و زنها را دید میزنند.

ایرو پرسید:"آن یکی؟"

ایوان گفت:"نوچ ، زیادی چاق است."

"او؟"

"نوچ ، خیلی لاغر است."

زیر آفتاب گرم آبجو هورت میکشیدند و چشم چرانی می رکدند.

ایوان گفت :"وای این را باش!"

دو دختر با لباس شنای قرمز آتشی از کنارشان رد شدند.

شنیدند که یکی به آن دیگری میگوید:"نوچ"

 

 

 

Fair play

 

 

Irv and ivan lay on the blistering sands ogling women.

"that one?"irv asked.

"Nope"ivan said."too fat."

"her?"

"nope too skinny."

In the warm sun they sipped beer and gawked.

"wow"said ivan. "look at her!"

twe gairls wearing flaming pink bikinis glided past.

"Nope"they heard one say to the other.

 

کتاب کوتاه ترين داستانهای کوتاه جهان (۵۵ کلمه) ، گردآورنده:استيو ماس     مترجم:اسدالله امرايی

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

کی بازيه ؟

 

 

 

-         خانوما و آقایونای ِ گوسبند، با شومام . آره . با شوما. جم شین. بدو وخ نَریم. گوسبندای حقوقی اینبر، سیاسی اینبر،بِیلل الملل اینبر، پارلمانیام بیان اینبر، آ باریکلا بَبَیی های من.

 (حضار با سرو صدا و البته با سرعت ازآخور سر بر داشته و جمع میشوند)

-         خب عرضم به حضور ِ اَنبرتون که، همونجور که همهتونم باس تا حالا موطلع شده باشین،.....یکی از شوما بَبَیی ها چن وختیه داره اَدا اصول در میاره. یوخده همچی میخواد اَز بَبَیی بودن ِ خودش سرپیچی کُــنه.( این بخش با فریاد و شور و هیجان زایدالوصفِ پر از خشمی ایراد میشود و بَع بَع های همهمه واری از حضار به گوش میرسد) اِیزه بدین عزیزانم، اِیزه بدین.  بنده به خوبی اطلاع دارم که شوماها هم موافقید این گوسبندو که ادعا میکونه گوسبند نیس یا اَقلکم دیگه نمی خواد باشه رو به اشد مجازات برسونیم! اما ،اما ( صدای  بَع بَع های همهمه وار حضار) امّا، ما که قلب رئوفی داریم(صدا پر از عطوفت و مهربانی و گذشت است) این اقدام فتنه انگیز را به حساب بَبَیی بودنش میذاریم ، و در ا ین دادگاه صحرایی این گوسبند نا خلفو با چن درجه تخفیف،که اونم فقط باسه خاطر قلب رئوف رییسه بزرگه! به حبس ابد محکوم میکونیم. تا عبرتی باشد برای سایرین.

تمام

در حاشیه: یک منبع آگاه  گزارش داد که لرزشی عجیب همه حضار را فرا گرفت . وتا مدتها همه به گوسبندی فک میکردن که باید این مجازاتو تحمل کنه . اما فقط به این موضوع فکر میکردند. فقط.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

 

 تو

سلام

 

اگه الان نه پس کی؟هان آلینا؟ اگه الان نه پس کی؟

 الان وقتشه آلی. همین الان . تا از دست نرفتم .

میفهمی اینو لامصب؟ میفهمی؟ بابا من دارم از دست میرم. آی ایها الناس یکی به این موجود حالی کنه من چی میگم .

آلینای من . تو هیچ وقت اینقدر بد نبودی . بابا بفهم . تو که خوب میفهمیدی آخه . باهام لج نکن . اونم حالاآلینا. به بودنت نیاز دارم. مثل قبلنا تنهام نذار. اگه هنوز چيزی تو وجودت هست .

همین.

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

    

 

 

 

 گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آنچنان مات که يک دم مژه بر هم نزنی

 

 

مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 

 

اين شعر رو خيلی وقت پيشا خونده بودم. اونموقع که بچه تر از حالا بودم. هر کی شاعرشو بلده بهم بگه.

 

 

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢

 

تو

سلام

 

 نخستین روز آفرینش.....

 چشمهات رو باز کردی. چند بار پلک زدی وباز چشمهاتو بستی.

 

 

 

ششمین روز آفرینش....

 روبروی هم نشستیم . لبخند زدی به من و تصویر تو برای همیشه ، با همین لبخند در من حک شد.

 

 

 

......امین روز آفرینش....

 شهریور سردی شده امسال. باید لباسهای گرمو از چمدون در آرم . پشتی ها رو بچینم و مبلا رو ببرم اتاق عقبی . وای . باید سرو وضعمو مرتب کنم . لباس آبیه رو بپوشم ؟ بپوشم ؟ همون که از تجریش خریدم ؟ آره. میدونم. زمستونی بود . خب سرده الان هم . تابستونه ؟ آره. میدونم سرده اما . نیست؟ نیست؟ باشه . نیست .

آها . فهمیدم . خب، صورتیه چطوره؟ میدونی کدومو میگم ؟ .......آره . همون . خوبه؟ دوست داری؟.......

 

 

 

آخرین روز زمین...

چقدر سرده . درا رو ببند . پنجره ها رو . حس نمیکنی خون تو رگهات یخ میبنده؟بیا اینجا . زیر کرسی . اینجا یه آتیش گرم روشنه. این پا یین .

 بیا آلینا. کنار من . روی این تشک. پشت به ا ین پشتی . بیا آ لینا . یه جا کنار من برای تو خالیه همیشه . نمیخوای پرش کنی؟ دیگه وقتی نمونده ها...............

 

****آقا يکی به من لينک کردنو ياد بده!من منتظرما........

  
نویسنده : saghar ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

 

تو

سلام

نوك زدم.

نوك زدم.

نوك زدم.

هيچ دونه ای رو زمين نمونده.....

ببينم . يكی نيس بياد حرفای گنده بزنه تا من حس كنم با يه آدم،بزرگ طرفم؟يكی بياد به من بگه كهكشان راه شيری چن تا ستاره داره؟هوا از چن تا ذره تشكيل شده؟يه  نفر ابرو هاشو برداره بهتره يا كتاب بخونه؟يا اينكه بالاخره عشق بهتر است يا ثروت؟

آقا جون اصلا ميدونين چيه؟من ميخوام بدونم بالاخره عشق كيلوييه يا سيخي؟جيگر خوشمزه تره يا دل؟!!

نوك زدم .

نوك زدم.

نوك زدم.

كلی دونه زير زمينه...

و من سير شدم.

اين خيلی بده . نه؟

.............

ای بابا

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢

 

تو

سلام

می ببنی آ لینا، همه دارن به من گیر میدن. تو هم حالا هی خودتو برا ی من بگیر و نیا . خب؟

هر کی از راه میر سه یه چیزی میگه . یکی میخواد از خیرت بگذرم . یکی میگه: کیه این آلینا؟ اونم با چه لحنی....  اون یکی میگه بیام صاف و پوست کنده باهات حرف بزنم. یکی هم می گه اینقدر اذیتت نکنم ... من دارم اذیتت میکنم آلی؟ من میتونم از خیرت بگذرم؟  نمی خوای خودت جواب مردمو بدی؟

اینا نمی دونن چیا بین ما بوده . مگه نه آلی؟ اگه میدونستن اینقد راحت این حرفا رو نمیزدن . نه آلی؟ اینطور نیست؟  تو که از منم بهتر میدونی. نمیدونی؟؟ یا دلت میخواد بگم؟ آره . میشناسمت . خوب میشناسمت آلی عزیزم .

 من دارم بازی میکنم به نظرت آ لینا؟ اینو امروز یکی بهم گفت . می بینی آلی مردم چه حرفایی میزنن؟ این حتی اگه بازی هم باشه من و تو دوستش داریم . مگه نه آلی؟

 

 امروز همون یکی  بهم گفت اگه تو بدونی من چقدر دوستت دارم جلو نمی آی چون دوست داری این دوست داشتن منو. اما من که میدونم فقط اینجوری میتونم بدستت بیارم . تو هم میدونی که نمی تونی مقاومت کنی!!!  اما فقط بهم بگو تا کی باید ادامه بدم؟ هان؟ تا آخر دنیا خوبه؟  باشه تا هر وقت که تو بگی . که تو بخوای. اما میخوام اینو بدونی که تو را گریزی از من نیست و مرا گریزی از تو .

 

*** میخوام فیلم ببینم . پیانیست. یوبه برام آورده. تاکید کرده که فردا پسش بدم . منم هر کاری کردم کپی نشد . یه ارور عجیب غریب میداد . حالا مجبورم ببینمش.همین امشب . تازه بعدش هم باید شیکاگو رو ببینم!!!آخه اونم کپی نمیشه!!!!تازه بعدش هم باید وصل شم اینترنت!بابا ایول !!!!

 

*** یه چیز دیگه. سوژه ادبی که قراره پیگیری کنم خیلی باحاله ، ا د بیا ت مستهجن!!!احتمالا بعدیش لمپنیزم و بعد فلان و بعد .........

 

*** اینها همه نوشته شده توسط ساغر ساعت 10 شب . که احتمالا تا چند دقیقه دیگه

(یعنی 1 )ارسال  خواهد شد!!

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢

 

تو

سلام

 

"در مصر برف نمی بارد" رو دیدم، برای دومین بار. دفعه اول که نیم ساعتشو بیرون تئاتر شهر منتظر زهرا و بعد هم یوبه بودم!!!

اینبار ولی با آرامش نشستم و این تئاتر واقعا زیبا رودیدم . میخوام پیشنهاد کنم تا بر نداشتنش برین ببینینش. تا 15 شهریور فکر کنم رو صحنه ست فقط. به هر حال ضرر نمی کنین مطمئنا .

 

امروز روز تعطیلی من بود . تمام روز رو تو خونه تنها بودم . البته صبح رو از 11 تا 12 مشغول نهضت خدمات رسانی بودم . قبض موبایل علی رو بگیر و پول تلفن این ماهو بریز به حساب و پرینت تلفنو بگیر  و....

خلاصه کنم که پول تو شهری این ماه افتاد گردن من .

-  همش مال اینترنت . دبه تا جونت بالا بياد!!

-  بله. چشم!!

اما من اصلا آدم نمی شم. اينو که ديگه مطمئنم!

تازگی ها فهميدم که ميتونم برای جامعه ام مفيد باشم!!چه جوری؟ اينشو هنوز خودمم نفهميدم !!

به هر حال تا همينجاش هم خودش کلی خوبه . نيست؟

راستی گفتم کلی به من حال دادن و گفتن می تونی در هر دو سرويس ادبی و پارلمان انجام وظيفه کنی؟ادای دين  و خلاصه انجام تکليف و از اين حرفا؟

 

آلی عزيزم توبا اين جور حرفای اينا آشنا هستی که به قدر کافی؟ لازم نيست  بهت بگم چقدر گل و بلبلن که ؟ هان؟

 خوب ديگه . بايد برم .

ببين فقط يه چيزی آلينا؛

نذار به  نبودنت عادت کنم .

 باشه؟

 

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

تو

سلام

چقدر من به این یوبه و زهرا گفته بودم هیجان  می خوام من دچار رخوت شدم بابا یکی منو دریابه!

آآآآآآآآآآای ایهاالناس................

 

***

      امشب خالی شدم.

بالاخره.اگر چه نه کامل اما  اونقد ر جیغ  کشید یم . از بلندی ها پایین پریدیم . دویید یم و تو سر و کله هم زدیم که من خالی از انرژی و با صدایی که بی شباهت به صدای نیره نیست !! برگشتم  خونه!

وای آلینا این متصدی رنجره رو بگو. چقد جلب بود . اینقد طول داد راه افتادنشو . اونقد به ما که قبلی ها رو دیده بودیم استرس داد که هنوز راه نیفتاده جیغ میزدیم!!

-         آقا بنزینش تموم شده؟

-         آقا فوتش کن !

-         چیه کبریت نداری؟!

یوبه هم که دائم اون پایین یا با موبایل حرف میزد یا از ما عکس میگرفت . از دهنای باز  چشمای وق زده و صورتای از هیجان سرخ شده ما !!

-         یوبه جان رنجر؟

-         نه من حالم بد میشه!

-         کشتی جادویی؟

-         نه من سرم درد می گیره!!

-         ترن؟

-         وای ! نه حالت تهوع بهم دست میده!!!!!!!!

آخر سر هم بلال خوردیم آلی  و با لب و لوچه ی  سیاه شده  سرخپوست بازی درآوردیم!!!! جیغ جیغ جیغ جیغ..............

 یه شب پر هیجان  پر استرس اما مطبوع.

 

***

       حالا خونه ام آلی . تنها . وباز تو نیستی . مثل همه این شبهای دیگه. چرا پس امشب منتظرت بودم؟ هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یه  چیزی کم بود اونجا آلینا!

 میدونی چی بود؟

هان؟

 میدونی !

 میدونم  که میدونی .

 اما  دوست داری بگم !

 آره!

منم دوست دارم بگم .

 

تو .............

 

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢

 

تو
سلام

×××
وقتي مي بينمش ياد ”الاغ“ مي افتم. زهرا به نوع تلفظ الاغ من مي خنده. مي گه از ته دل
اينو ميگم!!


×××
ديروز با محدثه رفتيم كه خريد كنه. منم عين يه خواهر خوش اخلاق در تمام مدت بهش
غر زدم. يوبه هم دائم بهم مي گفت بداخلاق!!


×××
چند وقته كه گمت كردم آلينا؟ ميبينمت و گمت كردم . تو يادته كي بود؟اصلا شروعي داشت ؟ يا پاياني؟كجا بود اولين جايي كه بدون تو رفتم؟بعد قرارمون يادم رفت و تو ساعتها منتظرم موندي ؟بعد هم اصلا به روم نياوردي و گفتي:حتما كار داشتي.
كي بود آلي اولين باري كه حس كردي من اوني نيستم كه بودم؟كي بود اولين باري كه حس كردي مثل قبل نيستم با تو؟
كي بود اولين كسي كه بهت گفت:بي خيال ساغر شو؟و چه جوابي دادي تو بهش؟الان بهم بگو. اون موقع كه نگفتي.ميدونستي كه خيلي ها هم به من گفتن بي خيال تو بشم؟ميدونستي اينو؟اينم ميدونستي كه من هيچوقت نتونستم اينكارو بكنم؟تو ميخ هاتو محكم كوبيده بودي آخه. خيلي محكم . محكمتر از اوني كه بشه كندشون.


×××
آلينا دلم ميخواد خوابتو ببينم ،اگه خودتو نميتونم . اين كارو براي من ميكني؟...........

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

 

تو

سلام

یوبه میگه:« دختر  تواون بچه ناخلفه ای هستی که  جفتک انداختی و همچین بر خوردی با همچین آدمی کاملا طبیعیه. همین که نمی توونن بیرونت کنن هم  به خاطرحفظ افه روشنفکریشونه».

 نمیدونم . شاید . اما من اشتباه نکردم . این تنها چیزیه که می دونم. یه عده خر مغز[ البته زهرا می گه: اینا اصلا مغز ندارن و یوبه هم در تلاشی مذ بوحانه هنوز نمی خواد اینو قبول کنه!] آره داشتم می گفتم: یه عده خر مغز که یه وجب اونورتر از نوک دماغشونو برفک می بینن فکر میکنن قیم همه هستن . به قول زهرا« بی خود و بی جهت. همینجوری الکی ».

کافیه بگی« این مسئله اونقدر شخصی هست که خودم به تنهایی راجع بهش تصمیم بگیرم» تا از همه الطاف ملوکانه محروم بشی . به همین راحتی . و هم خودت و هم اونا بدونین که اگه  نمی توونن بیرونت کنن  به خاطرحفظ افه روشنفکریشونه .

اما این درد تا کی؟

 

…………………………………

تو که میفهمی آ لی؟هان؟

  ما هم  که بی خیال شد یم . خیلی وقته آ لینا. آره به حرف تو رسیدم تازه . باید خودمو جمع کنم . اینو همه بهم میگن . مستقیم و غیر مستقیم.  اما میدونی چیه؟ مشکل من  اینه که فکر میکنم جمعم!!!!!!!!!

 

بی خیال آلی .

من دلم قیقوجه. حرفامو به حساب همین بزار. باشه؟

همين.

  
نویسنده : saghar ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢

خواستن من ،تو رو

وسيب/
زميني را آباد مي كند
اگر گرسنه باشي
اين توهم نيست كه فكر كني مي توني ؟آيا تونستن يه واقعيته؟واقعيتي كه فقط تو در بودن يا نبودنش دخيل هستي؟آيا لازمه ش فقط خواستنه؟خواستن تو ؟
نمي خوام بگي :تا خواستن تو چي باشه.ممكنه يكي چيزي رو بخواي كه نشدني باشه.
منظور منم اصلا اين جور خواستنهايي نيست.من آدم قانعي ام.چيزاي ملموس و دم دلي خواستنيه كه من مي گم. دم دلي...
.....مثل تو
خواستن من، تو رو.
اين جمله برات مفهومه آلينا؟   
نویسنده : saghar ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٢